معنی دخول
9 بازدید
[ دَ ] (اِخ) نام موضعی است. نام وادیی است به زمین یمامه... خارزنجی گوید چاه پاکیزهٔ پرآب است و نصر گفته است دخول موضعی است در دیار بنی ابی بکربن کلاب و ابوسعید در شرح قصیدهٔ امرؤالقیس گوید دخول و حومل و مقراة و توضح میان امرة و اسودالعین اند و گفته اند که آن از آبهای عمروبن کلاب است... (معجم البلدان). - ذات الدخول؛ پشته ای است در دیار بنی سلیم. (معجم البلدان).[ دُ ] (ع مص) درآمدن. مقابل خروج. درآمد. درشدن. (تاج المصادر بیهقی). ولوج. تولج. مدخل. (المصادر زوزنی) (منتهی الارب): حکما گفته اند... بلا گرچه مقدور از ابواب دخول آن احتراز واجب. (گلستان سعدی). نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول در سرای بهم بسته از خروج و دخول. سعدی. - اذن دخول؛ اجازهٔ درآمدن. - || در اصطلاح دعاگونه کلماتی که هنگام ورود به مقابر متبرکهٔ امامان یا امامزادگان خوانند و دعا معمولاً با این جملات آغاز شود: باذن اللََّه و اذن رسوله و اذن خلفائه ادخل هذا البیت... || درآوردن کسی را. (منتهی الارب). ادخال. || درآمیختن با زن. || (اِ) بریدگی. تشریف : ورقه [ ورق الجریر ] رقاق فیها تشریف و دخول فی جوانبها کبیر شدیدالحراقة. (ابن البیطار).[ دُ ] (اِ) در اصطلاح موسیقی از دستگاهی به دستگاه دیگر رفتن. یا از گوشهٔ دستگاه بخود دستگاه بازگشتن.[ دُ ] (ع اِ) جِ دخل. رجوع به دخل شود.
کلمات همقافیه با «دخول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر