معنی دخترک
7 بازدید
[ دُ تَ رَ ] (اِ مصغر) دختر کوچک. دخترچه. دختربچهٔ کودک. مادینهٔ خردسال : تو چو یکی زنگی ناخوب و پیر دخترکان تو همه خوش و شاب زادن ایشان ز تو ای گنده پیر هست شگفتی چو ثواب از عقاب تا تو نیایی ننمایند هیچ دخترکان رویکها از حجاب.ناصرخسرو. بخواست دخترکی خوبروی گوهر نام. (گلستان). || آن دختر. (یادداشت مؤلف). دختر معهود. || (اِ مرکب) دوشیزگی و بکارت. (لغت محلی شوشتر). رجوع به دخترگی شود. - دخترک نه دخترک؛ این ترکیب را بدختران باکره در مقام تنبیه او گویند هر گاه قصوری از او در حرکات و سکنات و نشست و برخاست صادر شود. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی).
کلمات همقافیه با «دخترک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رک» برای سرودن شعر