معنی دباب
7 بازدید
[ دُ / دَ ] (اِ) نوعی از ریحان است و آنرا سوسنبر گویند و آن گرم و خشک است در سوم فواق را نافع است. (برهان). سیسنبر است و آن بری و بستانی میباشد و بری قویتر از بستانی است. سوسنبر بستانی. ریحان خاص.[ دِ ] (اِ) نعناع. نمام. و رجوع به دباب [ دُ ] و [ دَ ] شود.[ دِ ] (ع) جِ دبة. (منتهی الارب). رجوع به دبة شود.[ دَبْ با ] (ع ص) دبه گر. ج، دبابون. (مهذب الاسماء). رجوع به دبه شود.[ دَ ] (اِ) لواطت و اغلام. (غیاث): چندانکه ببالین تو گریان و غریوان شبها به دباب آمدم ای خفتهٔ بیدار.سوزنی. شراب پر خورد و مست خسبد و خیزد گهی دباب کسی را و گه کسی او را.سوزنی. بهوشیاری شرم آیدش بخسبد مست دباب خیز مر او را چو ناتوان بیند گزر به دبّهٔ او درنهد چنانکه بود سزای گایان کردن چو رایگان بیند.سوزنی. شد خر پیر و میکشد خس کس سیم بستانده تا دهد به دباب.سوزنی. بباد فتق براهیم و غلمهٔ عثمان به دبّهٔ علی موش گیر وقت دباب.خاقانی.[ دَبْ با ] (ص) این کلمه مصنوعی هجاگویان فارسی است که به صیغهٔ وصف تفضیلی عرب کرده اند: دباب شوخ دیده سوی خفته شد روان تا کشک پخته کوبد در گوشتین جواز. روحی ولوالجی. خر کیمخت گاه کرده سبیل بر گروکان شب رود دباب.سوزنی. بیهوش گشت و بر ره دباب خوش بخفت چون وقت زیر برزدن آمد بهوش کرد. سوزنی. رجوع به دَباب شود.[ دَ بِ ] (ع، اِ صوت) کلمه ای که بدان کفتار را خوانند. || (ص) به معنی دِبّی است؛ یعنی نرم گام زن. (منتهی الارب).[ دَ ] (اِخ) نام آبی است واقع در اجاء. (معجم البلدان).[ دَ ] (اِخ) نام کوهی است در دیار طی از آن بنی سعدبن عوف. (معجم البلدان).[ دَبْ با ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). نام موضعی است در شعر راعی. (معجم البلدان).[ دِ ] (اِخ) موضعی است بسیارریگ به حجاز. (منتهی الارب) (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «دباب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر