معنی دب
7 بازدید
[ دِب ب ] (اِ) از روزهای هندوان قدیم است بنا بر روایات کهن آنان. - سنة دب؛ از سالهای هندوان قدیم است بنا بر روایت کهن آنان. (ماللهند بیرونی ص ۱۶۸ و ۱۸۵ و ۱۸۶ و ۱۸۷ و ۱۸۸ و ۲۰۴ و ۳۱۲).[ دَ ] (اِ) نگاه داشتن. (برهان) (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف). نگاهداشت بود. (جهانگیری). نگهداشت. (آنندراج). || جهانیدن اسب را گویند بلغت هندی. (برهان) (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف).[ دَ ] (اِ) دف. دپ. چنبرهٔ پوست بر او کشیده است که بازیگران و سازندگان دارند. رجوع به دف شود.[ دَ ] (اِ) نقش و نگار که بر جامه کنند. (غیاث). نگاری که بر جامه ها کنند. (آنندراج).[ دَ ] (اِ) نقش کردن جامه : هست صوفی آنکه شد صفوت طلب نه لباس صوف و خیاطی و دب.مولوی. || پنهان کردن. (غیاث). پنهان کردن چیزی. (آنندراج).[ دَ ] (ع اِ) ضب. سوسمار. (دزی ج ۱ ص ۴۲۱).[ دَ ] (ع اِ) ضب. سوسمار. (دزی ج ۱ ص ۴۲۱).[ دَ / دَب ب ] (مص) گرد آمدن با زن. آهنگ آرمیدن با زن. جماع : مکر زن پایان ندارد رفت شب قاضی زیرک سوی زن بهر دب.مولوی. || (ص) بجماع آمده : لوطی دب برد شب از گمرهی خشت ها را نقل کرد آن مشتهی.مولوی.[ دَب ب ] (ص) بیهوش : بگذر از نفی ای پسر هستی طلب این بیاموز ای پسر زان ترک دب.مولوی.[ دَب ب ] (ع اِ) جِ دبة. (منتهی الارب). رجوع به دبة شود.[ دَب ب ] (ع مص) نرم رفتن. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). آهسته و به تنهائی راندن. (زوزنی). آهسته خرامیدن. و قولهم: هو اکذب من دب و درج؛ یعنی کاذب ترین زندگان و مردگان است. (منتهی الارب). || سرایت کردن شراب و بیماری در بدن. (منتهی الارب). سرایت کردن شراب و بیماری در جسم. (آنندراج). - دب السم؛ زهر راه یافت. (از دزی ج ۱ ص ۴۲۱). || سرایت کردن کهنگی در جامه. || سرایت کردن سخن چینی و ایذای کسی. (منتهی الارب).[ دُب ب ] (ع اِ) طریقهٔ نیک باشد یا بد. || یقال فعلت کذا من شب الی دب (و یبنیان علی الفتح ایضاً)؛ ای من الشباب الی وقت الدبیب بالعصا، یعنی از جوانی تا پیری. (منتهی الارب).[ دُب ب ] (ع اِ) خرس. (دهار) (منتهی الارب). خرس نر. ج، اَدُب. (مهذب الاسماء). ج، دِباب. (مهذب الاسماء). ج، اَدباب. دَبَبَة. (منتهی الارب). حکیم مؤمن در تحفه آرد: بفارسی خرس و به ترکی آیو گویند از سایر حیوانات محیل تر و شدیدالقوة و کثیرالخوف است در دوم گرم و در سوم رطب و مسن او یابس المزاج و جوان او شدیداللزوجة است... اگر قدری از خون خرس به کسی که نو دیوانه باشد بدهند عاقل شود. (برهان). و نیز رجوع به تذکرهٔ ضریرانطاکی و صبح الاعشی ج ۲ ص ۴۸ شود. || در تداول فارسی چون گویند جوانی دب است یا مردی دب است، مراد جوان خودرای و ناتراشیده است. - دب بودن؛ خشن و متکبر بودن. || بنات النعش. هفتورنگ. دو صورت اند از ترکیب کواکب قریب قطب شمالی. - دب اصغر؛ خرس خرد. هفتورنگ کهین. بنات النعش خرد. رجوع به دب اصغر در ردیف خود شود. - دب اکبر؛ خرس بزرگ. هفتورنگ مهین. بنات النعش بزرگ. رجوع به دب اکبر در ردیف خود شود. - دب البحر؛ نوعی حیوان دریائی علفخوار پستاندار و ذوحیاتین به افریقا و امریکا. (دزی ج ۱ ص ۴۲۱). - دب الورد؛ نام نوعی کرم که بر گلهای سرخ یافته شود. (دزی ج ۱ ص ۴۲۱). || گاو کوهی. (اما از مآخذ مهم این یادداشت تأیید نشد).
کلمات همقافیه با «دب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دب» برای سرودن شعر