معنی دایم

معنی دایم

6 بازدید
[ یِ ] (ع ص) دائم. همیشه. (دهار) (مهذب الاسماء). واجب. پایدار. (ترجمان القرآن جرجانی). پیوسته. هموار. همواره : بر تو در سعادت هموار باز باد عیش تو باد دایم با یار مهربان.منوچهری. حاسد را هرگز آسایش نباشد که با تقدیر خدای تعالی دایم بجنگ باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۹). پروین چو هفت خواهر خود دایم بنشسته اند پهلوی یکدیگر.ناصرخسرو. همی گوید بفعل خویش هر کس را ز ما دایم که من همچون تو ای بیهوش دیدستم فراوانها. ناصرخسرو. بدو گفتم آری چنین بود دایم یکی کند کان و یکی یافت گوهر.قطران. جستن خطای او خطر جان و تن بود دایم کند حذر ز خطر مردم خطیر.قطران. چو تیر هر جا ناخوانده گر همی نروم چرا که دایم سرکوفته چو پیکانم. مسعودسعد. چه بزرگ غبنی و عظیم عیبی باشد باقی را به فانی و دایم را به زایل فروختن. (کلیله و دمنه). رفتار پادشاهی و جلال جهانداری در این خاندان بزرگ دایم و مؤبد و جاوید و مخلد گشته است. (کلیله و دمنه). بسر چاه التفات نمود موشان سیه و سپید دید که بیخ آن شاخها دایم بی فتور می بریدند. (کلیله و دمنه). و اگر کسی را گویند صد سال دایم در عذاب روزگار باید گذاشت... تا نجات ابد یابی باید آن رنج اختیار کند. (کلیله و دمنه). که دایم بدانش گراینده باش در بستگی را گشاینده باش.نظامی. چنین گفت با رایزن ترجمان که در سایهٔ شاه دایم بمان.نظامی. چو من رفتم ترا خواهم که مانی چو سرو باغ دایم در جوانی.نظامی. جمالش باد دایم عالم افروز شبش معراج باد و روز نوروز.نظامی. از آن شد نام آن شهزاده پرویز که بودی دایم از هر کس پرآویزنظامی. با تو گنجی چنان روان دایم تو پی حبه ای دوان دایم.اوحدی. نفسی وقت بهارم طرف صحرا بود با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود.سعدی. چیست دوران ریاست که فلک با همه قدر حاصل آنست که دایم نبود دورانش.سعدی. عجب داری ار بار ابرش برم که دایم به احسان و فضلش درم.سعدی. حسن تو دایم بدین قرار نماند مست تو جاوید در خمار نماند.سعدی. دایم خمار با می و خارست با رطب. ابن یمین. دلا دایم گدای کوی او باش بحکم آنکه دولت جاودان به.حافظ. و دایم در خدمت ایشان بودم. (انیس الطالبین نسخهٔ کتابخانه مؤلف ص ۲۰۴). ترمیق؛ دایم نگریستن بر ضعف. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). تدنیق؛ دایم نگریستن بچیزی. ارها؛ دایم گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی). ادمان؛ دایم کردن. ارهان؛ دایم کردن. دایم داشتن. (منتهی الارب). دایم شدن. الدام؛ دایم شدن تب. الثاث؛ دایم شدن باران. تنته؛ دایم شدن آب و جز آن. دتون؛ دایم شدن آب و جز آن. وصوب؛ دایم شدن. ارباب؛ دایم شدن. (تاج المصادر بیهقی). الحاح؛ دایم باریدن ابر. پیوسته باریدن باران. (منتهی الارب). امتهان؛ دایم بکار داشتن چیزی را. اقراء؛ دایم داشتن: دایم داشتن جل بر پشت ستور. ادامة؛ دایم داشتن. اقامة؛ دایم داشتن. (تاج المصادر بیهقی). ظل ظلیل؛ سایهٔ دایم و پیوسته. - حمای دایم؛ تب متصل و بدون فترت. تب که پیوسته آید و فاصله ندهد و نگسلد. تب لازم. تب که از تن نگسلد و همیشه باشد. || آرمیده.

کلمات هم‌قافیه با «دایم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید