معنی داوری ساختن
7 بازدید
[ وَ تَ ] (مص مرکب) نزاع و جنگ و جدال بپا کردن : بگاه جوانی و گندآوری یکی بیهده ساختم داوری.فردوسی. نهفته نشد تیغ اسکندری چه سازی بما بر چنین داوری.فردوسی. به سر چاره ها سازی و داوری بری رنج تا گنج گردآوری.اسدی. وز این بیهده داوری ساختن زمانی برآسودی از تاختن.نظامی. || چاره ساختن. تدبیر کردن : دو دستت ببندم برم نزد شاه بگویم کزو من ندیدم گناه بباشم به پیشش بخواهشگری بسازم ز هر گونه ای داوری.فردوسی.
کلمات همقافیه با «داوری ساختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر