معنی داود
5 بازدید
[ وو ] (اِ) داود باشا. ظاهراً نام نوعی غذا باشد که از گلوله های گوشت تهیگاه و پیاز و جعفری ترتیب کنند. (دزی ج ۱ ص ۴۳۰).[ وو ] (اِخ) دهی است از دهستان میرعبدی بخش دشتیاری شهرستان چاه بهار واقع در پنجهزار گزی شمال باختری دشتیاری کنار راه مالرو دشتیاری به قصر قند دارای ۲۵۰ سکنه. آب آن از باران و محصول آنجا ذرت و غلات و لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری و راه مالروست و ساکنین از طایفهٔ سردارزائی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).[ وو ] (اِخ) از عمال رشید خلیفهٔ عباسی است. رجوع به النقود العربیه ص ۱۲۳ شود.[ وو ] (اِخ) از عمال امین خلیفهٔ عباسی است. رجوع به النقود العربیه (ص ۱۲۳) شود.[ وو ] (اِخ) از ترکمانان دشت قبچاق است. وی در زمان سلطان علاءالدین کیقبادبن فرامرز آخرین سلطان سلجوقی آسیای صغیر با ده هزار خانوار از توابع و لواحق از وطن بیرون شد و به راه کفه متوجه ولایت روم گردید و پس از چندی سلطان سلجوقی بر نواحی منزل او گذر کرد و او از سلطان پذیرائی و میزبانی کرد و پیشکشها داد و سلطان را مهمان نوازی او خوش آمد و پسرش عثمان را که جوانی دلیر بود داخل غلامان پیشکش کرد. سلطان او را بفرزندی خواند و قبیلهٔ داود را در حدود ادرنه و برسا منزل داد و چون عثمان در جنگهای با فرنگیان کفایت بروز داد سلطان دختر خود را بدو داد. چون علاءالدین کیقباد درگذشت و جز دختری که زن عثمان بود وارثی نداشت اعیان و امراء عثمان را بسلطنت برداشتند. و پس از وی اوزخان نوادهٔ دختری علاءالدین کیقباد بسلطنت رسید و پس سلطان مراد جای او را گرفت و آنگاه فرزندش ایلدرم بایزید روی کار آمد، و بدین ترتیب فرزندان عثمان بن داود سلسلهٔ عثمانی را تشکیل کردند. (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۳ صص ۴۸۷ -۴۸۹).[ وو ] (اِخ) پدر شیخ علی خططای حاکم اسفزار از جانب امیر تیمور گورکان. این مرد را پس از سرکشی پسرش و حصاری شدن، چون حصار فتح شد در خانه ای سوختند. (روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات ص ۴۴ ج ۲).[ وو ] (اِخ) پادشاه گرجستان معاصر گیوک خان پادشاه مغول حدود سال ۶۵۰ هـ . ق. رجوع به جهانگشای جوینی چ اروپا ج ۱ ص ۲۰۵ و ۲۱۲ و ج ۲ ص ۲۶۱ شود.[ وو ] (اِخ) پسر قیزملک پادشاه گرجستان. از معاصران گیوک خان پادشاه مغول حدود (۶۵۰ هـ . ق.). رجوع به جهانگشای جوینی ج ۱ چ اروپا ص ۲۱۲ و ۲۰۵ و ج ۲ ص ۲۶۲ شود. (این شخص غیر از داود سابق الذکرست).[ وو ] (اِخ) نام یکی از رؤسای خوارج است. (الفهرست ابن الندیم).[ وو ] (اِخ) نام یکی از فرزندان یزیدبن عبدالملک خلیفهٔ اموی است. (عقد الفرید ج ۵ ص ۲۰۵).[ وو ] (اِخ) رجوع به رکن الدوله شود.(اِخ) رجوع به شمس الدین... شود.[ وو ] (اِخ) رجوع به صلاح الدین داود شود.[ وو ] (اِخ) رجوع به غیاث الدین شود.[ وو ] (اِخ) میرشکار و از سرداران و کسان میرزا سلطان ابوسعید گورکانی است. (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۴ ص ۱۳۱).[ وو ] (اِخ) ابن اسد بصری مکنی به ابوالاحرص. از فقها و مؤلفان و متکلمان بزرگ اصحاب حدیث شیعهٔ امامیه در قرن دوم هجری است و در باب امامت تألیفاتی دارد و ابومحمد حسن بن موسی نوبختی در نجف اشرف موقعی که بقصد زیارت آمده بود وی را ملاقات و از او اخذ علم کرد. این مرد با ابوسهل نوبختی و خواهرزادهٔ نوبختی ابومحمد حسن بن موسی نوبختی از اولین کسانی هستند که به تبعیت از ابوعیسی وراق و ابن الراوندی در اثبات وجوب امامت و بیان اوصاف امام ادلهٔ عقلیه را بکار بردند و به ادلهٔ سمعیه فقط برای تأیید ادلهٔ عقلیه و تصرف در استدلال توجه کردند. (خاندان نوبختی ص ۷۶ و ۸۳ و ۱۰۲ و ۱۲۷).[ وو ] (اِخ) ابن ابی هند مکنی به ابی بکر مولای آل اعلم قسری محدث و تابعی است و از حفاظ بصریین و ثقات متقن و مسند او در اخبار از انس بن مالک است و هم از بزرگان تابعین روایت دارد همچون ابی عثمان نهدی و ابی العالیة و سعیدبن مسیب و حسن. در ایام منصور خلیفهٔ عباسی به سال ۱۳۹ هـ . ق. درگذشته است. (از صفةالصفوة ج ۳ ص ۲۲۱) (تاریخ الخلفاء ص ۱۸۰) (المعرب جوالیقی ص ۴۰). بگفتهٔ ابن الندیم در الفهرست او را تفسیری است بر قرآن کریم و حمداللََّه مستوفی در تاریخ گزیده ویرا سرخسی داند و تواند بود که داود مذکور در کتاب وی دیگری باشد جز صاحب ترجمهٔ حاضر. وی از قتاده و شعبی و ابی نصرة و عکرمة و شهربن حوشب و محمدبن ابوموسی روایت دارد و ابوشهاب عبداللََّه بن نافع و بشربن مفضل ازو. (البیان و التبیین ج ۱ ص ۲۳۶) (المصاحف ص ۶۰ و ۱۰۱ و ۱۷۷) (عیون الانباء ج ۲ ص ۳۶۳ و ۳۶۴) (تاریخ بیهقی ص ۱۸۵) (النقود العربیة ص ۱۵) (العقد الفرید ج ۳ ص ۸۲ و ج ۵ ص ۲۹) (عیون الاخبار ج ۱ ص ۱۲۸ و ج ۲ ص ۲۵ و ۱۹۸).[ وو ] (اِخ) ابن ابی هند مکنی به ابومحمد تابعی و محدث است.[ وو ] (اِخ) البقایم (؟) مکنی به ابوهاشم. رجوع به ابوهاشم... شود. (مؤلف در ذیل ابوهاشم وعدهٔ شرح داده است اما به ترجمهٔ حال او دسترس یافته نیامد).[ وو ] (اِخ) ابن الحسین بن عقیل بن سعید الذهلی الباهلی البیهقی الخسروجردی. منشأ و مولد او خسروجرد بوده است ۲۰۰ هـ . ق. شاگرد یحیی بن یحیی بود و تحمل اعباء اسفار کرد بشام و یمن و حجاز در طلب علم. وی از علی بن حسین بیهقی روایت کند و ابویوسف یعقوب بن محمدبن یعقوب الزاهد از وی. وفات او در خسروجرد اتفاق افتاده است بسال ۲۹۳. اسناد ابن داود خسروجردی عالیست و احادیثی ازو مروی. (تاریخ بیهق ص ۱۳۹ و ۱۴۵ و ۱۵۹ و ۱۶۰).[ وو ] (اِخ) ابن العباس نوشاری بلخی (امیر) به گفته سمعانی در الانساب و هم در اللباب فی تهذیب الانساب ذیل کلمهٔ نوشاری ، نوشار نسبت است به قریه ای از قراء بلخ یا قصری در بلخ و این مرد امارت بلخ داشت و چون یعقوب آهنگ تسخیر آن شهر کرد بگریخت و بسمرقند رفت و پس از مراجعت یعقوب به بلخ بازآمد و قصر خویش نوشار را ویرانه یافت و این اشعار در تأسف بساخت و هفده روز پس از آن درگذشت: هیهات یا داود لم تر مثلها شریک فی وضع النهار نجوما فکانما نوشار قاع صفصف یدعوا صداه لجانبیه البوما لا نفرحن بدعوة حولتها و زوالها قد قارب الحلقوما. (الانساب ورق ۵۷۱ a) (اللباب ج ۲ ص ۲۴۳). در تاریخ سیستان آمده است که: داودبن العباس بن هاشم بن ماهجور در ذی القعدهٔ ۲۳۳ از دست طاهریان امارت بلخ یافت و قصری مزین به صور و تماثیل در مدت بیست سال در قریه نوشار که به ظاهر بلخ است بساخت و چون یعقوب لیث در ۲۵۷ هجری بعزم تسخیر بلخ بدان صوب شد داود بگریخت چون یعقوب بازگشت او نیز به بلخ مراجعت کرد و از اندوه ویرانی قصر خود پس از هفده روز بمرد. (تاریخ سیستان ص ۲۱۶) (زین الاخبار چ برلن ص ۱۱).[ وو ] (اِخ) ابن القاضی احمدبن ابی داود. ادیب و شاعر و فاضل بود و دوست محمدبن بشیر ریاشی شاعر مشهور. ابن بشیر نزد وی بسیار آمدورفت میکرده است. رجوع به معجم الادباء چ اروپا ج ۴ ص ۱۹۰ شود.[ وو ] (اِخ) ابن المتوکل علی اللََّه محمدبن المعتضد الاول. مکنی به ابوالفتح. رجوع به معتضد باللََّه و الاعلام زرکلی چ ۱ ج ۱ ص ۳۰۶ شود.[ وو ] (اِخ) ابن المحبر. مکنی به ابوسلیمان. تابعی است. از عبدالواحدبن خطاب و محمدبن الحسن الهمدانی و عبدالواحدبن زید و مبارک بن فضاله روایت دارد. و محمدبن عبید ازو. (سیرهٔ عمربن عبدالعزیز ص ۱۲۵ و ۱۳۷) (عیون الاخبار ج ۲ ص ۳۳۲ و ج ۳ ص ۱۷۴). داودبن محبربن سلیمان طائی بصری صاحب کتاب النقل متوفی به سال ۲۰۶ هـ . ق. است.[ وو ] (اِخ) ابن المعتمر. حکایتی ازو منقولست. (عیون الاخبار ج ۲ ص ۵۱) (العقد الفرید ج ۳ ص ۱۲۴ و ج ۷ ص ۱۷۳).[ وو ] (اِخ) رجوع به قلیچ ارسلان... شود.[ وو ] (اِخ) ابن ابی البیان سلیمان بن ابی الفرج اسرائیل بن ابی الطیب سلیمان بن مبارک فراء ملقب به سدیدالدین و مکنی به ابی الفضل (رئیس...) متطبب اسرائیلی متولد سال ۵۵۶ هـ . ق. بقاهره. او راست دستور الادویة المرکبة. رجوع به ابوالبیان در قاموس الاعلام ترکی و نیز رجوع به عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۱۸ و ۱۱۹ شود.[ وو ] (اِخ) ابن ابی المنی بن ابی فانة مکنی به ابوسلیمان طبیب نصرانی است بمصر در زمان خلفاء. پزشک و عالم باحکام نجوم بود. رجوع به ابوسلیمان در قاموس الاعلام ترکی و نیز رجوع به عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۲۱ و ۱۲۲ شود.[ وو ] (اِخ) ابن ابی بکرة. محتمل است همان داود کاتب بن نصربن سیار باشد. رجوع به عقد الفرید ج ۵ ص ۲۹۵ شود.[ وو ] (اِخ) ابن ابی حرب بن ابی الاسود الدؤلی. فرزند ابوالاسود دؤلی معروف است وی از پدر خویش در بارهٔ قتل عثمان کلامی از عائشه ام المؤمنین نقل کند. رجوع به ابوالاسود و نیز رجوع به البیان و التبیین ج ۳ ص ۲۳۵ شود.[ وو ] (اِخ) ابن ابی داود والی کسکر از نواحی بغداد (مرکز آن واسط بوده است) و محدث است. رجوع به عیون الاخبار ج ۳ ص ۲۵۰ و کتاب التاج ص ۵۱ شود.[ وو ] (اِخ) ابن ابی ذِنبِر از اصحاب مالک بن انس از ثقات است و از مالک روایت دارد.[ وو ] (اِخ) ابن ابی رزین. از شاعران عهد هارون خلیفهٔ عباسی است. (الوزراء و الکتاب ص ۱۴۷).[ وو ] (اِخ) ابن ابی سهل بن نوبخت. وی ناقل یک قسمت از اخبار ابونواس شاعر و از معاشران اوست. (خاندان نوبختی ص ۱۸).[ وو ] (اِخ) ابن ابی شافیر. رجوع به نجوم السماء ص ۱۴۴ شود.[ وو ] (اِخ) ابن ابی طیبه المصری او راست کتاب اللامات (در قرآن). (الفهرست ابن الندیم). او بروش عثمان بن سعید قرائت کرده است و عبدالرحمن پسرش بر وی قرائت دارد و بگفتهٔ ابن یونس در شوال ۲۲۳ هـ . ق. درگذشته است. (حسن المحاضره ج ۱ ص ۲۲۴).[ وو ] (اِخ) ابن ابی عوف مکنی به ابوالجحاف کوفی. تابعی است.[ وو ] (اِخ) ابن احمد دارانی. برادر ابوسلیمان دارانی است و صاحب ریاضت عظیم و با ابوسلیمان صحبت داشته و سخنان وی در معاملات مانند سخنان برادر وی بوده است. (نفحات الانس چ کتاب فروشی سعدی ص ۴۰). در چ قدیم دارابی ضبط شده است (ص ۲۸).[ وو ] (اِخ) ابن احمدبن یحیی بن الخضر الداودی الضریر الملهمی البغدادی. مکنی به ابوسلیمان. قاری و ادیب بود. آن را بروایات بر ابی الحسن علی بن عساکر بطایحی و ابی الفضل احمدبن محمدبن شفیف خواند. در ادب چیرگی یافت و به شعر ابی العلاء معری حریص بود و بسیاری از آن را از برکرد و بهمین جهت نزد مردمان آماج تیر اتهام فساد عقیدت قرار گرفت. در بغداد به سال ۶۱۵ درگذشت. از اشعار او چند بیتی را یاقوت در معجم الادباء نقل کرده است. رجوع به معجم الادباء چ اروپا ج ۴ ص ۱۹۱ شود.[ وو ] (اِخ) ابن اسماعیل المکتب مکنی به ابوالحسن راوی است و اهل حفظ و ذکاء و حدود سال ۵۲۰ هـ . ق. درگذشته است. (الحلل السندسیة ج ۲ ص ۱۷۰).[ وو ] (اِخ) ابن الملک المعظم عیسی بن محمدبن ایوب صلاح الدین ملقب به الملک الناصر. رجوع به الملک الناصر و الاعلام زرکلی چ ۱ ج ۱ ص ۳۰۵ شود.[ وو ] (اِخ) ابن المهلب. ازو نکته ای منقولست. رجوع به العقد الفرید ج ۱ ص ۱۹۷ و ۱۹۸ شود.[ وو ] (اِخ) ابن الهیثم بن اسحاق بن بهلول بن حسان بن حسان بن سنان انباری تنوخی. مکنی به ابوسعد. مردی نحوی و لغوی و آشنا به عروض و استخراج معما، فصیح و بسیارحفظ بود در نحو و لغت و ادب و اشعار. شعر نیکو میگفت و شعرهای نیک دارد، از ابن سکیت و ثعلب علم فراگرفت و از جدش اسحاق و ابن شبة سماع حدیث کرد. ابن ازرق و گروهی از وی اخذ علم کردند. او را کتابیست در نحو بر مذهب کوفیان و کتاب خلق الانسان در لغت نیز از اوست. در انبار بسال ۳۱۶ هـ . ق. درگذشت بسن ۸۸ سالگی. از اوست: بساتینها للمسک فیها روائح ضرائرها للریح فیها ملاعب... رجوع به معجم الادباء چ اروپا ج ۴ ص ۱۹۳ و روضات الجنات ص ۲۷۶ شود.[ وو ] (اِخ) ابن الهیثم الازدی کوفی مکنی به ابوخالد از رجال امام جعفر صادق (ع) است. (روضات الجنات ص ۲۷۶).[ وو ] (اِخ) ابن بامشاد. پدر ابوالحسن المصری از افاضل و علماء مذهب ابی حنیفه است. بسیار باهوش و قوی فکرت بود در بغداد سال ۲۳۹ هـ . ق. درگذشت. (حسن المحاضره ج ۱ ص ۲۱۳).[ وو ] (اِخ) ابن بسطام. کاتب و دبیر فضل بن ربیع بوده است بروزگار امین خلیفهٔ عباسی. (الوزراء و الکتاب ص ۲۳۶).[ وو ] (اِخ) ابن بلال بن اجنحه انصاری. مکنی به ابولیلی. رجوع به ابولیلی الانصاری والد عبدالرحمن و نیز رجوع به تاریخ گزیده چ اروپا ص ۲۲۴ شود.[ وو ] (اِخ) ابن بهرام ملقب به علاءالدین صاحب ارزنجان. رجوع به علاءالدین و رجوع به عیون الانباء ج ۲ ص ۲۰۷ و ۲۱۲ شود.[ وو ] (اِخ) ابن بوزید نیشابوری. رجوع به ابوسلیمان داود... شود.[ وو ] (اِخ) ابن جراح. جد ابوالحسن علی بن عیسی و او کاتب مستعین خلیفهٔ عباسی بود و کتاب التاریخ و اخبار الکتاب از اوست. (از الفهرست ابن الندیم). و نیز او راست: الجامع الکبیر فی اخبار الامم. صاحب عقدالفرید نام وی را در عداد کسانی که در نویسندگی طبعی ندارند و بغیر استحقاق بر خود بسته اند آورده است. (العقد الفرید ج ۴ ص ۲۵۶).[ وو ] (اِخ) ابن جعفربن سلیمان العباسی از خطباء است. (البیان و التبیین ج ۱ ص ۲۶۴).[ وو ] (اِخ) ابن جمهور کاتب. بعربی شعر سروده است و دیوانی دارد. (الفهرست ابن الندیم).[ وو ] (اِخ) ابن حسن بن ابوهاشم داود. از شرفاء مکه است. در حدود قرن دوم هـ . ق. (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۶۰۱).[ وو ] (اِخ) ابن حسن بن عقیل، برادرزادهٔ ابوعقیل شریح بن عقیل بن رجاءبن محمدالبیهقی مردی عالم بود. (تاریخ بیهق ص ۱۳۸).[ وو ] (اِخ) ابن حسن جزایری. محدث است. رجوع به کتاب نجوم السماء ص ۱۸۹ و روضات الجنات ص ۵۵۶ شود.[ وو ] (اِخ) ابن حصین از قدماء محدثین است. (کلام شبلی ص ۲۳).[ وو ] (اِخ) ابن حمدان بن حمدون التغلبی العدوی. از امراء بنی حمدان و از شجاعان روزگار بوده است و بوی در شجاعت مثل زدندی. حاکم موصل بود بروزگار مقتدر خلیفهٔ عباسی و در جنگ با مونس خادم قائد لشکر مقتدر تیری بدو رسید و کشته شد. (الاعلام زرکلی) (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۲۹۶) (تجارب الامم ج ۲ ص ۳۷۳ و۳۷۴).[ وو ] (اِخ) ابن حنین بن اسحاق. وی و همچنین پدرش حنین و برادرش اسحاق پزشکان نامدارند. اما بگفتهٔ ابن ابی اصیبعه داود شهرتی چنانکه باید نداشت چنانک اسحاق را بود. (عیون الانباء ج ۱ ص ۱۸۸ و ۱۹۸) (قاموس الاعلام ترکی) (تاریخ الحکماء القفطی ص ۱۷۲) (تاریخ علوم عقلی ص ۷۰).[ وو ] (اِخ) ابن خالد مکنی به ابوسلیمان. از رواة است.[ وو ] (اِخ) ابن خلف الاصفهانی مکنی به ابومحمد. جد داودبن علی بن داود فقیه مشهورست. و نیز رجوع به العقد الفرید ج ۴ ص ۲۷۰ شود.[ وو ] (اِخ) ابن دیلم از مشاهیر پزشکان عرب و رئیس الاطباء معتضدباللََّه بوده است و نزد وی حرمت و اعتبار بسیار داشته و مورد احسان وی قرار میگرفته و در دستگاه او نفوذ و اقتدار فراوان یافته بوده است. وفات وی در بغداد روز شنبه ۲۵ محرم بسال ۳۲۹ هـ . ق. اتفاق افتاده است. (قاموس الاعلام ترکی) (عیون الانباء ج ۱ ص ۲۳۱ و ۲۳۴).[ وو ] (اِخ) ابن راشد. مکنی به ابوبحر تابعی است.[ وو ] (اِخ) ابن رزین الواسطی شاعریست از عرب، معاصر هارون الرشید خلیفهٔ عباسی. و بگفتهٔ ابن الندیم در الفهرست او را سی ورقه شعر بوده است. و نیز رجوع به تاریخ الخلفاء ص ۱۹۵ شود.[ وو ] (اِخ) ابن رشید. راوی است و از عمروبن عوف روایت دارد. (عیون الانباء ص ۱۱۲ ج ۱).[ وو ] (اِخ) ابن سرابیون (یا سرافیون) باجرمی. طبیب دربار موسی الهادی خلیفهٔ عباسی است. رجوع به ابوقریش صیدلانی شود وی از اطبائیست که مطالب طبی را از زبان سریانی و عربی نقل میکرده است. پدرش سرابیون و برادرش یوحنا نیز در این باب سعی ها داشته اند. و نیز رجوع به تاریخ الحکماء القفطی ص ۳۲۹ و ۳۸۴ و ۴۳۱ و قاموس الاعلام ترکی و عیون الانباء ج ۱ ص ۱۰۹ و ۱۲۶ و ۱۳۱ و ۱۷۱ و ۱۷۴ و ۱۷۵ و ۲۵۶ و تاریخ علوم عقلی ص ۴۷ و ۵۳ شود.[ وو ] (اِخ) ابن سلطان محمودبن محمدبن ملکشاه سلجوقی. رجوع به داودبن محمود سلجوقی شود. (تاریخ الخلفاء ص ۲۸۶).[ وو ] (اِخ) ابن سلم. مولی بنی تمیم بن مرة از شاعران مخضرمی در دولت اموی و عباسی است. در مدینه مسکن داشت او را بسبب کثرت سیاهی «آدم» میگفتند و از لحاظ صورت و رفتار زشت روترین و آزمندترین افراد بود. از مدینه به دمشق رفت و بر حرب بن خالدبن یزیدبن معاویه درآمد و او را شعر گفت. (معجم الادباء چ اروپا ج ۴ ص ۱۸۱).[ وو ] (اِخ) ابن سلیمان. از قریهٔ سنبلان است. بروایت حمزه علی (ع) را دیدار کرده است و گوید با پدر در کوفه بودم مردی دغسر بر استری سرخ، دلدل نام نشسته و مردم گرد وی فروگرفته درآمد پدر را گفتم: این کیست؟ گفت: شاهنشاه عرب علی بن ابیطالب است. (ذکر اخبار اصفهان ج ۱ ص ۳۱۱).[ وو ] (اِخ) ابن سلیمان بن عبدالملک از بنی امیه است و چون وی مقیم نواحی روم بود و سلیمان بن عبدالملک در مرض موت از حیات و ممات وی آگاهی نداشت و فرزندان دیگرش خردسال بودند عمربن عبدالعزیز را بجانشینی خود برگزید. (سیرهٔ عمربن عبدالعزیزص ۴۷) (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۱۷۰).[ وو ] (اِخ) ابن سلیمان الجعفی محدث است. (سیرهٔ عمربن عبدالعزیز ص ۹۴).[ وو ] (اِخ) ابن سلیمان الصانع البصری. مکنی به ابوسلیمان تابعی است.[ وو ] (اِخ) ابن سلیمان بن داود مکنی به ابوسلیمان وکیل القضاة. محدث است و از حاجب و احمدبن موسی انصاری و غیره روایت حدیث دارد. (ذکر اخبار اصفهان ج ۱ ص ۳۱۳).[ وو ] (اِخ) ابن سلیمان بن داود اصفهانی مکنی به ابوسلیمان محدث است. (ذکر اخبار اصفهان ج ۱ ص ۳۱۳).[ وو ] (اِخ) ابن سلیمان بن قتلمش بن اسرائیل بن سلجوق. وی بفرمان ملکشاه حکومت روم یافت و تا زمان غازان خان پادشاهی آنجا در خاندان وی بماند. (تاریخ گزیده چ اروپا ص ۴۴۶). وی فرزند بانی حکومت سلجوقی روم یعنی فرزند سلیمان بن قتلمش است و و در زمان حکومت پدر خود بر حلب و شام بیشتر نقاط آناطولی را ضبط کرد و پس از ضبط قونیه آنجا را بپایتختی برگزید و بدینجهت وی را نیز بانی سلسلهٔ سلاجقهٔ روم میتوان محسوب داشت. آغاز حکومت وی بفرمان ملکشاه سلجوقی ۴۸۰ هـ . ق. است. و پس از بیست سال فرمان روایی در ۵۰۰ هـ . ق. درگذشته است و برادرش قلج ارسلان بجانشینی او برگزیده شده. (قاموس الاعلام ترکی). و نیز رجوع به حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۱ ص ۵۳۸ شود.[ وو ] (اِخ) ابن سلیمان مالکی مکنی به ابی الجواد متوفی به سال ۸۶۳ هـ . ق. او راست: شرح بر المجموع فی علم الفرائض شیخ ابی عبداللََّه شمس الدین محمدبن شرف کلابی شافعی متوفی در رجب ۷۷۷. (از کشف الظنون ج ۲).[ وو ] (اِخ) ابن سوار. ابوحمزه. تابعی است.[ وو ] (اِخ) ابن شبیب. مکنی به ابوسلیمان. تابعی است.[ وو ] (اِخ) ابن صالح. تابعی است.[ وو ] (اِخ) ابن طلحةبن هرم. و طلحه قاضی مدینه بود بروزگار سلیمان بن عبدالملک خلیفهٔ اموی. و او را با خالدبن عبداللََّه قسری داستانی است. رجوع به عقدالفرید ج ۵ ص ۱۹۲ شود.[ وو ] (اِخ) ابن طهمان البیهقی. از فحول علماء و شعراء و کاتب نصربن سیار بوده است اما نهانی با یحیی بن زیدبن زین العابدین براه اخلاص و ارادت میرفته. چون یحیی شهید شد و ابومسلم خروج کرد و به خراسان مستولی شد نصربن سیار از او گریخت و با پسر و دبیر خود داود به ری رفت و از آنجا به ساوه افتاد و در شهر اخیر درگذشت. داود بکوفه افتاد و سپس بخدمت ابومسلم شتافت اما چندان التفاتی ندید و اندکی پس از آن درگذشت. (از حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۲۲۲). و نیز رجوع به عقد الفرید ج ۵ ص ۲۴۲ شود. در عهد او در ولایت قومس زلزله افتاد در امارت امیر طاهربن عبداللََّه بن طاهر در شعبان ۲۴۲ هـ . ق. و این داودبن طهمان درین باب قصیده ای گوید که آغاز آن اینست: ایبصر قرن الشمس الا بصیرها و هل یعرف الاخبار الا خبیرها تتابعت الانباء عن ارض قومس یحدث عنها طول لیلی سمیرها بان مغانیها تداعت و زلزلت و طحطح فیها بالقبیل دبیرها واضحت بقیعاً صفصفا بعد انسها و صارت خراباً دورها و قصورها واهلک فیها شاءها و رعاءها و دمدم فیها خیلها و حمیرها. (از تاریخ بیهق ص ۱۳۸).[ وو ] (اِخ) ابن عبدالرحمان محدث است. از خالدبن عبدالرحمن روایت کند و فضل بن موسی ازو. (سیرهٔ عمربن عبدالعزیز ص ۳۸).[ وو ] (اِخ) ابن عبدالرحمان العطار. مکنی به ابوسلیمان. تابعی است.[ وو ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن عطاش الوراق. مکنی به ابومحمد محدث است و از احمدبن موسی بن اسحاق انصاری روایت دارد. (ذکر اخبار اصفهان ج ۱ ص ۳۱۳).[ وو ] (اِخ) ابن عبداللََّه برادر عزیزبن عبداللََّه مرزبان و از یاران یعقوب لیث صفاری است و عزیز امیر شرط سیستان بود از طرف یعقوب و این داود نیز زمانی از جانب یعقوب خلیفت وی شده است بر سیستان. (تاریخ سیستان ص ۲۰۴ و ۲۰۸).[ وو ] (اِخ) ابن عبداللََّه الاودی مکنی به ابوالعلاء. تابعی است.[ وو ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حمید. لکلرک گوید موسی نوبختی و یوسف نوبختی برای او از کتب فارسی نقل و ترجمه میکرده اند.[ وو ] (اِخ) ابن عبداللََّه حضرمی مکنی به ابومحمد. تابعی و محدث است.[ وو ] (اِخ) ابن عبدالملک بن مروان. و عبدالملک خلیفهٔ اموی است. (العقد الفرید ج ۵ ص ۱۸۴).[ وو ] (اِخ) ابن عزالدین محمدبن روزبهان (خواجه امام الدین). از شیوخ مملکت و بزرگان بلاد بود و قدمی راسخ در معرفت و قدری شامخ در ولایت داشت. سماع و روایت حدیث کرد و طبقاتی در سماع احادیث دارد و از شیخ نجم الدین ابی الجناب و شیخ تاج الدین اشنهی و جز آنان طریق ارشاد و ذکر فراگرفته و خرقه از پدر بستده است و آن خرقه که از دست شیخ شهاب الدین سهرودی پوشیده بود در خاندانشان بازبمانده. شیخ ظاهراً در حدود ۶۸۱ هـ . ق. درگذشته است. (شدالازار ص ۳۵۲، ۳۵۴، ۳۹۴).[ وو ] (اِخ) ابن عطاءالمدینی. مکنی به ابوسلیمان. تابعی است و محدث. از ابن خیثم روایت دارد و عبدالاعلی از وی. (عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۲).[ وو ] (اِخ) ابن علی الکاتب. معاصر هارون الرشید خلیفهٔ عباسی و از خطباء است. (عقد الفرید ج ۳ ص ۱۶۲ و ج ۴ ص ۱۸۴).[ وو ] (اِخ) ابن علی بن داود. از معاصران مهدی خلیفهٔ عباسی است و عم وی یعقوب بن داود وزارت خلیفه داشته است. (الوزراء و الکتاب ص ۱۱۶).[ وو ] (اِخ) ابن علی بن داودبن خلف اصفهانی. مکنی به ابوسلیمان فقیه ورع صالح فاضل متوفی به سال ۲۷۰ هـ . ق. و اول فقیهی است که رأی و قیاس را برانداخت و تنها کتاب و سنت را در احکام معتبر شمرد. و این مذهبی است از مذاهب فقهی و پیروان بسیار دارد که بنام داودیین و اهل ظاهر معروفند (از جمله ابن المغلس فقیه و منصوری ابوالعباس احمدبن محمدبن صالح و ابوسعید الرقی و حسن بن عبیدالنهربانی و ابن الخلال و ابراهیم بن احمدبن الحسن الرباعی و ابوالحسن حیدره و ابوالحسن عبدالعزیزبن احمد اصفهانی و محمدبن حرزی داودبن علی بن داود و ابن جابر ابواسحاق و غیرآنان). ابن الندیم از داود نزدیک صدوپنجاه کتاب در ابواب فقه و جز آن نام میبرد. (یادداشت مؤلف). مولد داود بغداد به سال ۲۰۲ یا ۲۰۱ و وفات او نیز ببغداد بوده است. مدت عمر وی را ۶۴ گفته اند و وفات او را خواندمیر یکجا ۲۶۹ و جای دیگر ۲۹۷ گفته است و حمداللََّه مستوفی نیز متذکر قول اخیر شده و گفته که در ۲۹۷ بعهد مقتدر خلیفه نماند اما هیچیک استوار نیست و طول حیات وی یعنی ۶۴ سال نیز با هیچیک از سنوات تولد و وفات مذکور سازش ندارد. اصل وی را از کاشان نیز نوشته اند و مولدش را کوفه و منشأش را بغداد دانسته و گفته اند که از اسحاق بن راهویه و ابی ثور و اسحاق الحنظلی و پسران ابی شیبه و ابن نمیر و غیرهم سماع دارد و او را از متعصب ترین مردم نسبت به امام شافعی دانسته اند، در زهد و تقوی صاحب مقامات و کمالات و از تألیف دو رساله در مدح امام شافعی یادآوری کرده اند و گفته اند وی یکی از صاحبان تألیف در شروط است. کتاب الوصول فی معرفة الاصول و کتاب انذار و اعذار را از جملهٔ مصنفات وی نام برده اند. ابن الندیم گوید کتاب احکام القرآن از اوست. ثعلب گفته است عقل داود از علمش فزونتر بود و بگفتهٔ ابن خلکان وفات وی به سال ۲۷۰ هـ . ق. در بغداد رخ داده است و در مقبرهٔ شونیزیه یا سرای خودش مدفون گردیده. پسر وی ابوبکر محمد الظاهری صاحب کتاب زهره است در نوادر و ادب و لغت و غرایب عربیه و اشعار بلند و بر همان مذهب پدر رفته و ریاست علم در بغداد باو ختم شده است و گفته اند در مجلس وی چهارصد سبزطیلسان گرد می آمده اند از عقلاء ناس. داود ریاست مذهب ظاهریه داشت، مذهبی که بر ظواهر متشابهات قرآنی اکتفا میکرد و پیروان وی نیز بر آن طریقه رفته اند. رجوع به داودیه و نیز رجوع به مراجع ذیل شود: روضات الجنات ص ۲۷۶ و حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۲۰۸ و ۲۸۹ و امتاع الاسماع ص ۱۶۱ و معالم القربة فی احکام الحسبة ص ۵۴ و ذکر اخبار اصفهان ج ۱ صص ۳۱۲ -۳۱۳ و تاریخ گزیده چ اروپا ص ۸۰۵.[ وو ] (اِخ) ابن علی بن رئیس الرؤساء حمامی. محدث است.[ وو ] (اِخ) ابن علی بن عبداللََّه بن عباس العباسی. عم سفاح خلیفهٔ عباسی. مردی فصیح و خطیب و از بزرگان نهضت ضد خلفای اموی است. و پس از استقرار سفاح بر خلافت، ویرا نخست حاکم کوفه کرد و پس از اندک مدتی بحکومت حرمین (مکه و مدینه) و یمن و یمامه و طائف فرستاد و داود در ۱۳۳ هـ . ق. بمدینه درگذشت. گفتار و خطب وی بسیار مرویست. و رجوع به حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۱ ص ۱۹۴ و ۲۰۱ و ۲۰۵ و ۲۰۶ و البیان و التبیین ج ۱ ص ۲۶۳ و الاعلام زرکلی و ضحی الاسلام ج ۳ ص ۲۸۳ و ۲۸۴ و عیون الاخبار ج ۲ ص ۲۵۲ و تاریخ گزیده چ اروپا ص ۲۸۷ شود.[ وو ] (اِخ) ابن علیک بن علی رومی حنفی. متوفی به سال ۷۱۵ هـ . ق. او راست: شرح بر طریقة فی الخلاف و الجدل از محمدبن محمد غمدی.[ وو ] (اِخ) ابن علیه کندی. مکنی به ابوجعفر. تابعی است و محدث و شاذان ازو روایت کند.[ وو ] (اِخ) ابن عمران اشعری. صاحب کوشکی بوده است در حدود قم: حد دوم قم از ناحیت ری تا جوسق داودبن عمران اشعری بدو فرسخ از دیر جص که فراپیش قم است. (از تاریخ قم ص ۲۶).[ وو ] (اِخ) ابن عمربن ابراهیم الشاذلی الاسکندری از ائمهٔ راسخین است. و بر مذهب مالک تفقه کرد و فنون بسیار حاصل آمدش. تصانیف بسیار دارد. از تاج الدین بن عطا اخذ طریق تصوف کرد و صحبت او داشته است. در معانی و بیان نیز کتابی دارد.۷۳۳ هـ . ق. در اسکندریه درگذشت. (روضات الجنات ص ۲۷۶).[ وو ] (اِخ) ابن عمر (شیخ حکیم). متوفی بمکه به سال ۱۰۰۶ هـ . ق. او راست: لطائف المنهاج در طب.[ وو ] (اِخ) ابن عمر محدث است و از عبدالجباربن الورد روایت دارد. (تاریخ الخلفاء ص ۳۹).[ وو ] (اِخ) ابن عمرالبصیر (شیخ). مشهور به داود انطاکی یا ضریر انطاکی. یا داود ضریر. یا داود انطاکی اکمه. طبیب نزیل مصر از مشاهیر پزشکان و حکماست.۹۵۰ هـ . ق. در انطاکیه زاده شد و علوم ریاضی و طبیعی و فن پزشکی و زبان یونانی را بیاموخت و آنگاه بسیاحت در نواحی شام پرداخت و از علماء آن سامان اخذ علوم متفرقه کرد و سپس بمصر رفت و آنجا اقامت گزید و بسبب طبابت و ابراز مهارت در علوم شتی شهرت فراوان کسب کرد. پس از چندی بر اثر دعوت شریف مکه حسن بن ابی نمی بدانجا رفت و آنجا از دو چشم نابینا شد اما از جهت ذکاء بسیار او را بینا (بصیر) لقب دادند. در فن طبابت تذکره ای بنام تذکرهٔ اولوالالباب فی الجامع للعجب العجاب دارد و نیز «البهجة والدرة المنتخبة ما صح من الادویة المجربة» تألیف کرده است و نیز قانون ابن سینا را بنظم کشیده و مختصر القانون از اوست. همچنین او راست: «رسالة فی الحمام» و «شرح قصیدهٔ ابن سینا فی النفس» و «غایة المرام فی علم الکلام» و «نزهة الاذهان فی اصلاح الابدان» و «زینة الطروس فی احکام العقول و النفوس» و «الفیة فی الطب» و «رسالة فی الهیئة» و «کفایة المحتاج فی علم العلاج» و «بغیة المحتاج» اشعاری نیز دارد. شیعی مذهب است و به سال ۱۰۰۰ یا ۱۰۰۵ یا ۱۰۰۸ بمکه درگذشته است. کتب ذیل را نیز از تألیفات او دانسته اند: استقصاءالعلل فی الطب یا استقصاءالعلل و مشافی الامراض و العلل. النزهة المبهجة فی تشحیذ الاذهان و تعدیل الامزجة. شرح ممزوج موسوم به الکحل النفیس لجلاء اعین الرئیس. رجوع به تاریخ علوم عقلی ص ۱۲ و نامهٔ دانشوران ج ۶ ص ۸۵ و عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۰۶ و الاعلام زرکلی چ ۱ ج ۱ ص ۳۰۵ و ذیل الانطاکی در معجم المطبوعات العربیة و قاموس الاعلام ترکی شود.[ وو ] (اِخ) ابن عمربن سلیمان فارسی. او راست: «کشف البلاغة».[ وو ] (اِخ) ابن عمربن هبیرة. ابن المقفع فرزانهٔ نامی در آغاز دبیر وی بوده است برای امور کرمان. (الورزاء و الکتاب ص ۷۵).[ وو ] (اِخ) ابن عمر شاذلی مکنی به ابوسلیمان. نزیل اسکندریه. متوفی به سال ۷۳۲ هـ . ق. او راست: الرسالة المرضیة فی شرح دعاء الشاذلیه. و شرح تلقین قاضی عبدالوهاب بن علی بغدادی.[ وو ] (اِخ) ابن عمرو. تابعی است و محدث. (المصاحف ص ۵۲).[ وو ] (اِخ) ابن عمروالضبی محدث است و از احمد حنبل روایت دارد. (مناقب الامام احمدبن حنبل ص ۸۵).[ وو ] (اِخ) ابن عمروبن سعید از کتاب دیوان رسائل بعهد هشام بن عبدالملک خلیفهٔ اموی است. (از الوزراء و الکتاب ص ۴۱).[ وو ] (اِخ) ابن عیسی بن سلیمان غازی. همان کسی است که علی بن موسی الرضا(ع) امام هشتم شیعیان در قزوین بسرای او فرود آمده است و فرزند دو سالهٔ وی آنجا درگذشته و مشهد وی معروفست. (تاریخ گزیده چ اروپا ص ۸۳۶). مشهد این پسر بنام مزار شاهزاده حسین امروز برپا و زیارتگاهست.[ وو ] (اِخ) ابن عیسی بن فلیته. از شرفاء مکه است. (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۵۹۹).[ وو ] (اِخ) ابن عیسی بن محمدبن ابی هاشم. امیر مکه بوده و امارت میان او و برادرش مکثر دست بدست میگشته و گاه این و گاه آن امیر بوده است. داود بمکه درگذشته است. (الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۰۵).[ وو ] (اِخ) ابن فرقد. از مشایخ شیعه و راوی فقه از ائمه است. (از الفهرست ابن الندیم).[ وو ] (اِخ) ابن قاسم بن عبیداللََّه بن طاهر مکنی به ابوهاشم. شریف مدینه است. و نسب این سلسله به ابوالقاسم طاهربن یحیی السایربن حسن بن جعفر الحجةبن عبیداللََّه الاعرج بن حسین الاصغربن علی زین العابدین بن حسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام میرسد و اول کسی از آنان که در مدینهٔ طیبه امارت کرد ابواحمد قاسم بن عبداللََّه الطاهر بود در ۱۰۴ هـ . ق. و ابوهاشم قائم مقام اوست. و رجوع به حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۶۰۱ شود.[ وو ] (اِخ) ابن قطب الدین عیسی بن فلیته. از شرفاء مکه یا حرمان شریفان (مکه و مدینه) است و بقول امام یافعی در ۵۸۵ هـ . ق. درگذشته است. (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۵۹۹).[ وو ] (اِخ) ابن قیس الفراء مکنی به ابوسلیمان. تابعی است.[ وو ] (اِخ) ابن قیس محدث است و از عبداللََّه بن رافع روایت دارد. (المصاحف ص ۸۷ و ۸۸).[ وو ] (اِخ) ابن کزازالباهلی. والی هرات است از جانب منصور خلیفه در حدود ۱۵۰ هـ . ق. (روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات ج ۱ ص ۳۸۱ و ج ۲ ص ۴۹).[ وو ] (اِخ) ابن کوره. رجوع به ابن کوره شود.[ وو ] (اِخ) ابن متی بن ابوالمعین بن ابی فانه مکنی به ابوسلیمان از پزشکان قرن پنجم هـ . ق. است و معاصر است با خلفای علویین مصر و در کیش نصاری بوده و بر طب و احکام وی در نجوم اعتمادی کامل داشته اند. مولدش بیت المقدس بوده است و از آنجا به مصر رفته و بعزت زیسته است. ویرا پسران بودند عالم بصناعات طبی و برخی از آنها مسلمان شدند و احفاد وی پس از انقراض دولت فاطمی مصر نزد آل ایوب نیز محترم بودند. گویند وفات وی به سال ۵۸۴ هـ . ق. بوده است یکسال پس از فتح بیت المقدس. برای اطلاع بیشتر رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۴۴ شود.[ وو ] (اِخ) ابن محمد القارصی القرصی الحنفی. او راست: شرح علی اصول الحدیث للبرکوی چ مصر. شرح الامثلة (صرف). (معجم المطبوعات).[ وو ] (اِخ) ابن محمد. کاتب ام جعفر زبیده زن هارون الرشید و مادر امین خلیفهٔ عباسی است. (الوزراء و الکتاب ص ۱۲۴) (البیان و التبیین ج ۱ ص ۴۵).[ وو ] (اِخ) ابن محمد. معروف به خادم الفقراء. نام وی در تاریخ گزیده (فصل چهارم از باب پنجم) در ذکر از مشایخ مسلمانان آمده است. (تاریخ گزیده چ اروپا ص ۷۹۵).[ وو ] (اِخ) ابن محمدبن ادریس الخمری صاحب صنعاء از امراء و اشراف یمن بوده است و لقب سلطان الاشراف داشته و در زبید درگذشته. (۷۷۸ هـ . ق.). (الاعلام زرکلی چ ۱ ج ۱ ص ۳۰۶).[ وو ] (اِخ) ابن محمدبن موسی بن هارون الاودنی البخاری مکنی به ابوسلیمان از مردم قریهٔ اودنهٔ بخارا. فقیه حنفی است و او راست: کتاب اجرة البهائم و کتاب احداث الزمان و ذکر الصالحین.[ وو ] (اِخ) ابن محمود قیصری ملقب به شرف الدین از شارحان معروف کتاب فصوص الحکم محیی الدین عربی است بنام مطلع خصوص الکلم فی معانی فصوص الحکم وی به سال ۷۵۱ درگذشته است. و نیز او راست، رسالة فی ماءالحیات و نهایة البیان فی درایة الزمان و نیز شرح نیکویی بر خمریهٔ ابن فارض نگاشته است. (شرح تائیهٔ ابن فارض). نیز رجوع به قیصری در معجم المطبوعات العربیة شود.[ وو ] (اِخ) ابن محمودبن ملکشاه ملقب به غیاث الدین از سلاطین سلجوقی است از شوال ۵۲۵ تا جمادی الاخرهٔ سال ۵۲۶ هـ . ق. توضیح اینکه پس از فوت سلطان محمود سلجوقی در شوال ۵۲۵ در همدان ابوالقاسم درگزینی وزیر، پسر او داود را با لقب غیاث الدین بسلطنت برداشت اما چون مردم همدان بر وزیر شوریدند وی اموال خود را برداشت و به ری که جزو قلمرو سنجر بود آمد و داود در ذی القعدهٔ همین سال به زنجان رفت. عم داود مسعود پس از شنیدن خبر فوت برادر به تبریز شتافت و آنجا را گرفت و داود به جنگ عم خود آمد و تبریز را در اواخر محرم ۵۲۶ در محاصره گرفت و اگر چه عم و برادرزاده صلح کردند لیکن مسعود خود را به همدان رساند و از آنجا نمایندگانی پیش خلیفه فرستاد و درخواست کرد تا خطبه بنام او جاری شود و داود نیز همین تقاضا را از خلیفه داشت. خلیفه موضوع را موکول به حکم سلطان سنجر ساخت. برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۳۲۱ و ۳۲۲ و ۴۷۱ و ۵۲۱ و ۵۲۲ و اخبار الدولة السلجوقیة ص ۹۹ و ۱۰۱ و ۱۰۲ و ۱۰۵ و ۱۰۸ و ۱۱۱ و ۱۱۲ و ۱۱۴ و ۱۲۲ و تاریخ گزیده چ اروپا ص ۴۶۴ و ۴۶۵ و ۴۶۸.[ وو ] (اِخ) ابن معاذ مکنی به ابوسلیمان خواهرزادهٔ مخلدبن حسین. تابعی است.[ وو ] (اِخ) ابن ملک منصور. کتاب «الدرة المنتشرة» را نصربن نصر برای او تألیف کرده است.[ وو ] (اِخ) ابن ملکین الیشکری متولی شرطهٔ بصره بوده است. (البیان و التبیین ج ۳ ص ۵۹).[ وو ] (اِخ) ابن منصور عادل والی هرات از قبل یعقوب لیث صفاری. وی در همان سال اول امارت یعنی ۲۵۶ مرد. (روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات ج ۱ ص ۳۸۳).[ وو ] (اِخ) ابن موسی البیهقی. راوی است. از ابی نصرة و او از ابی سعید الخدری روایت کند. ابوشهاب عبداللََّه بن نافع از وی روایت دارد. (تاریخ بیهق ص ۱۵۵).[ وو ] (اِخ) ابن موسی اودنی. کتابی راجع به فضائل قرآن نوشته است.[ وو ] (اِخ) ابن مهران بغدادی مکنی به ابوسلیمان. تابعی است.[ وو ] (اِخ) ابن میکائیل سلجوقی جغری بیک. مکنی به ابوسلیمان برادر طغرل بیک مؤسس سلسلهٔ سلجوقیان است و بفرمان برادر حکومت خراسان داشت. مردی عالم و عادل و صاحب خبر بود و در محاربات خاندان خود با آل سبکتکین کوششها کرد و به سال ۴۵۱ هـ . ق. درگذشت. برای اطلاع بیشتر رجوع به تتمهٔ صوان الحکمه ص ۲۰۰ و اخبارالدولة السلجوقیة ص ۴ ۵ و ۷ -۱۰، ۱۳، ۱۷، ۱۸، ۲۲، ۲۶، ۲۹، ۳۳، ۸۵ و ۱۹۴ و تاریخ سیستان و تاریخ بیهقی شود.[ وو ] (اِخ) ابن نصر (یا نصیر) طائی کوفی مکنی به ابوسلیمان زاهد عابد محدث است و به سال ۱۶۲ هـ . ق. درگذشته. رجوع به داود طائی شود.[ وو ] (اِخ) ابن ناصر اغبری موصلی معروف به طبیب الدولتین. او راست: نهایةالادراک و الاغراض من الاقرباذنیات (من القرابادینات ؟). این تألیف را به سال ۸۲۶ هـ . ق. بپایان برده است.[ وو ] (اِخ) ابن نصیرالطائی. رجوع به داود طائی شود.[ وو ] (اِخ) ابن هبولةالسلیحی. وی بدست ابن قارب معاویةبن حجیر کشته شده است. (العقد الفرید ج ۳ ص ۳۲۳ و ۳۵۶).[ وو ] (اِخ) ابن یحیی بن الیمان متوفی بسال ۲۴۰ هـ . ق. (العقد الفرید ج ۲ ص ۹۵ و ۹۶ و ۲۶۲).[ وو ] (اِخ) ابن یزید (بنا بگفتهٔ ابن اثیر در الکامل) یا ابن بشرمهلبی (بگفتهٔ تاریخ سیستان) از بزرگان اوایل عهد عباسی است. در تاریخ سیستان آمده است که داود بشرالمهلبی از بزرگان بود و هارون الرشید سیستان او را داد و او براه خراسان به سیستان آمد و روز پنجشنبه یازده روز رفته از ربیع الاول سال ۱۷۶ هـ . ق. بشهر (شهر زرنگ) داخل شد و روزگاری آنجا بود و با حصین خارجی جنگ کرد و او را بکشت و در آن عمل و شغل بود تا خراسان و سیستان از طرف رشید به فضل بن یحیی تفویض گردید و فضل، یزیدبن جریر را از جانب خود به سیستان فرستاد. (تاریخ سیستان ص ۱۵۳ و ۱۵۴).[ وو ] (اِخ) ابن یزید الاودی مکنی به ابویزید محدث و تابعی است.[ وو ] (اِخ) ابن یزیدبن حاتم المهلبی (امیر). از شجاعان و خردمندان است. با پدرش در افریقیه (ناحیهٔ تونس امروزی) میزیست و چون پدر درگذشت (سال ۱۷۰ هـ . ق.) بجای او نشست و نه ماه کفایت مهمات کرد تا اینکه رشید خلیفه عم وی روح بن حاتم را امارت داد و سپس در ۱۸۴ هجری او را بامارت منسوب ساخت و در آن کار بود تا درگذشت. (از الاعلام زرکلی چ ۱ ج ۱ ص ۳۰۶). صاحب قاموس الاعلام ترکی نویسد وی از امیران دولت عباسی است و بسال ۱۷۴ هـ . ق. از جانب هارون الرشید والی مصر شد و یکسال آنجا فرمانروائی کرد و پیش از آن به سال ۱۷۰ والی افریقیه شده بود و پس از مصر والی سند شد و به سال ۲۰۵ هـ . ق. درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی).[ وو ] (اِخ) ابن یزیدبن عمروبن هبیرهٔ فزاری. والی عراق از جانب مروان حمار خلیفهٔ اموی. (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۱۹۸). هنگامیکه قحطبه از جانب ابومسلم با عنوان سپهسالاری لشکر بر مروانیان در نواحی مختلفهٔ ایران تاخت برد، عامربن ضباره که از جانت مروانیان در کرمان حکومت میکرد با این داود بدفع قحطبه بجانب اصفهان رفتند و جنگ میان خراسان و شامیان درگرفت. عامر کشته شد و داود گریخت و بخدمت پدر خود عمروبن هبیره در عراق رفت. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۱۹۸) (تاریخ وزیری چ باستانی پاریزی ص ۵۱ و ۵۲).[ وو ] (اِخ) ابن یوسف بن ایوب. از ایوبیان است. رجوع به الملک الزاهر و الاعلام زرکلی چ ۱ ج ۱ ص ۳۰۶ شود.[ وو ] (اِخ) ابن یوسف الخطیب. رجوع به الخطیب داود در معجم المطبوعات العربیة شود.[ وو ] (اِخ) ابن یوسف بن عمربن علی بن رسول. رجوع به مؤیدالرسولی و الاعلام چ ۱ زرکلی ج ۱ ص ۳۰۷ شود.[ وو ] (اِخ) ابن یوسف بن عمربن هبیره یکی از ولاة دولت اموی است. (البیان و التبیین ج ۱ ص ۱۰۸).[ وو ] (اِخ) ابن یونس. مکنی به ابوسلیمان قاضی القضاة غزنین و از معاصران ابوالفضل بیهقی بوده است و شاگرد ابوصالح تبانی امام اصحاب ابوحنیفه بعهد سلطان محمود غزنوی. در سال ۴۵۰ هـ . ق. که ابوالفضل بیهقی تاریخ خود را می نوشته است هنوز حیات داشته. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۹۹).[ وو ] (اِخ) ابوهاشم بن قاسم بن عبیداللََّه بن طاهر. از شرفاء مدینه است. رجوع به حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ صص ۵۹۸ -۶۰۱ شود.[ وو ] (اِخ) الامام المنصور عبداللََّه ابن سلیمان بن حمزةبن علی بن حمزه. رجوع به امیر صارم الدین و رجوع به الاعلام زرکلی چ ۱ ص ۳۰۴ ج ۱ شود.[ وو ] (اِخ) البصیر. او راست: مجمع المنافع البدنیة، و آن منتخبی است از کتاب المفردات ابن البیطار. (معجم المطبوعات).[ وو ] (اِخ) المطران یوسف. (۱۸۲۹ - ۱۸۹۰ میلادی). رئیس اسقفان دمشق است. رجوع به یوسف داود... و رجوع به معجم المطبوعات العربیة ج ۱ شود.[ وو ] (اِخ) محمد داودبن میرزا عبداللََّه از اجلهٔ سادات عالی درجات اصفهان بوده و «عشق» تخلص میکرده است. به سال ۱۰۶۵ هـ . ق. در اصفهان تولد شده و ظاهراً مقام تولیت آستانهٔ حضرت رضا را یافته است و هم در مشهد وفات یافته است و تا سال ۱۱۳۱ نیز حیات داشته است. دیوانی دارد در حدود هشت هزار بیت که بشماره (۱۱۹۴) (۵۲۹) در کتابخانهٔ مدرسهٔ عالی سپهسالار تهران نگهداری میشود. (فهرست سپهسالار ج ۲ ص ۵۹۵ و ۵۹۸). و رجوع به داود اصفهانی شود.[ وو ] (اِخ) ملک ناصربن ملک معظم شرف الدین عیسی بن ملک عادل ابوبکر سیف الدین محمدبن نجم الدین ایوب. وی پس از فوت ملک معظم پدرش به سال ۶۲۵ هـ . ق. در دمشق بجای او نشست. یکسال بعد ملک کامل عمش از مصر بقصد تسخیر دمشق آمد و داود صلح کرد و راضی شد که به ایالت کرک و شوبک و طرابلس قناعت کند. پس از چندی ملک کامل درگذشت و بجای وی ملک عادل در مصر بسلطنت نشست، اما ملک صالح برادر دیگر وی او را گرفت و در قلعه ای زندانی ساخت و خود به فتح دمشق و آن نواحی رفت. در غیاب او ملک عادل از قلعه برآمد و بتخت ملک مصر نشست و به ملک ناصر پیغام داد که صدهزار دینار بگیرد و ملک صالح را که در این ایام دربند او افتاده بود بوی تسلیم کند اما ملک ناصر نپذیرفت و باتفاق ملک صالح عازم مصر شدند و بار دیگر ملک عادل را اسیر و محبوس ساختند و ملک ناصر به کرک برگشت و پس از چندی دمشق را فتح کرد و از آنجا عازم مصرشد، و حکومت مصر در این اوان بسبب فوت ملک صالح بفرزند وی رسیده بود مصریان شکست خوردند و ناصر بقاهره درآمد و خطبه بنام او خواندند. داود پس از مدتی از مصر بازگشت (بسال ۶۴۸) و به سال ۶۵۶ درگذشت. طبعی نقاد و ذهنی وقاد داشت. مدتی از عمر بتحصیل علوم گذرانید و از مؤید طوسی استماع حدیث کرد و شعر در کمال نیکوئی میگفت. (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۵۹۴ و ۵۹۸).[ وو ] (اِخ) (ملک...) ظاهراً از حکام گرجستان بوده است بعهد غازان خان. (از تاریخ مبارک غازانی چ اروپا ص ۱۱۷).[ وو ] (اِخ) ملک زاهر ابوسلیمان مجیرالدین بن صلاح الدین ایوبی. دوازدهمین پسر سلطان صلاح الدین یوسف ایوبی کرد معروف است و از دیگر برادران بیش همانند پدر بود در مصر به سال ۵۷۳ هـ . ق. بزاد و در ۶۳۲ هـ . ق. در حکومت بیره درگذشت و ملک عزیز پسر ملک ظاهر برادرزاده اش بجانشینی او قیام کرد. (قاموس الاعلام ترکی). و نیز رجوع به حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۵۹۵ شود).[ وو ] (اِخ) (میرزا...) از شاعران ایران و از خاندان شهزادگان صفوی است این بیت از اوست: از لعل لبت در تب و تابست دل ما در آتش یاقوت کبابست دل ما. (قاموس الاعلام ترکی). و نیز رجوع به داود اصفهانی و داود (محمد داودبن میرزا عبداللََّه) شود.[ وو ] (اِخ) میمندی. ظاهراً از ندیمان سلطان مسعود غزنوی بوده است و بیهقی ضمن حکایتی از شراب خوردن مسعود به باغ پیروزی نام وی در عداد هم پیالگان شاه آورده است و گوید: ... بونعیم دوازده بخورد و بگریخت و داود میمندی مستان افتاد و... (تاریخ بیهقی چ دکتر فیاض ص ۶۵۸).
کلمات همقافیه با «داود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر