معنی دانشور
9 بازدید
[ نِ وَ ] (ص مرکب) دانشمند. دارای دانش. صاحب علم و دانش. دانا. عالم. دانشگر. دانشی. دانشومند. مرد دانا و فاضل و عالم و صاحب فضل و کمال. (ناظم الاطباء). خداوند و دارندهٔ دانش باشد چه ورصاحب و خداوند و دارنده است. (برهان): مر این جان ما را گهر دیگرست که بینا و گویا و دانشورست.اسدی. نه گویا نه بینا و دانشورند نه جفت خرد نز هنر رهبرند.اسدی. حاصل آنک از هر ذکر ناید نری هین ز جاهل ترس اگر دانشوری.مولوی. این طبیبان بدن دانشورند بر سقام تو ز تو واقف ترند.مولوی. اگر همچنین سر بخود دربرم چه دانند مردم که دانشورم.سعدی. نه پرهیزگار و نه دانشورند همین بس که دنیا بدین میخرند.سعدی. بتدبیر دستور دانشورش به نیکی بشد نام در کشورش.سعدی. فرق گویم من میان هر دو معقول و درست تا دهد انصاف آن کز هر دو دانشور بود. امیرخسرو دهلوی. خاندان رموز عیسی را ملک دانشور تو خاتون باد.عرفی. ز حرف حق نشود رنجه مرد دانشور.قاآنی.
کلمات همقافیه با «دانشور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر