معنی دانشمند
7 بازدید
[ نِ مَ ] (ص مرکب) عالم. دانشی. صاحب دانش. (انجمن آرا). ساحر. کرسی. داناج. دنوج. شیخ. دانش پژوه. (لغت نامهٔ اسدی). بسیار دانا. حر. نحریر. (نصاب). دانشور. دانشگر. دانشومند. فاضل. دانا. حامل علم: حملةالعلم فی الاسلام اکثرهم العجم؛ بیشتر دانشمندان در اسلام ایرانیان بودند. (از تاریخ تمدن جرجی زیدان ج ۳ ص ۴۸): عام نادان پریشان روزگار به ز دانشمند ناپرهیزگار.سعدی. در محافل دانشمندان نشستی زبان از سخن ببستی. (گلستان سعدی). دست بر دست میزند که دریغ نشنیدم حدیث دانشمند.سعدی. نه محقق بود نه دانشمند چارپائی بر او کتابی چند.سعدی. یاد دارم ز پیر دانشمند تو هم از من بیاد دار این پند.سعدی. دگر ره عیب شیدایان نخواهم کرد و مسکینان که دانشمند ازین صورت برآرد سر بشیدائی. سعدی. موبد؛ دانشمند مغان. حبر؛ دانشمند جهودان. (ترجمان القرآن جرجانی). طرف من الارض؛ دانشمندان جهان. (منتهی الارب). قسیس؛ دانشمند ترسایان. (ترجمان القرآن جرجانی) (دهار) (منتهی الارب). قسس؛ دانشمندان. اُسقف، سُقُف، سُقف؛ دانشمندان ترسایان. مراجیح؛ حکیمان و دانشمندان. جَبَل؛ مهتر قوم و دانشمند آنها. (منتهی الارب). || فقیه. دانشومند: فقها؛ دانشمندان و دانایان بحلال و حرام : و قرار گرفت که عبدالجبار... را آنجا برسولی فرستاده آید با دانشمندی و خدمتگارانی که برسم است... و دانشمند ابوالحصن قطان از فحول شاگردان قاضی امام صاعد... نامزد شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۳). و دمادم این ملطفه های منهیان، رسول بدرگاه آمد از آن ترکمانان سلجوقی مردی پیری بخاری دانشمند و سخنگوی. (تاریخ بیهقی ص ۴۹۸). رسول سلجوقیان را بلشکرگاه آوردند و منزل نیکو دادند، دانشمندی بود بخاری. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۱۳). دانشمند حسن برمکی را نامزد برسولی کرد. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۳). رسولی رسید از پسران علی تکین اوکا لقب نام وی موسی تکین و دانشمندی سمرقندی. (تاریخ بیهقی ص ۵۰۴). دانشمند بوبکر مبشر دبیر را نامزد فرمودند بدین شغل. (تاریخ بیهقی ص ۵۲۸). و تو مردی دانشمندی سفر ناکرده نباید که تا بلائی بینی با من سوی نشابور بازگرد. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۷). مسئله های خلافی رفت سخت مشکل و بوصادق در میان آمد و گوی از همگان بربود چنانکه اقرار دادند این پیران مقدم که چنو دانشمندان ندیده اند. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۶). امیر دانشمندی را برسولی آنجا فرستاد با دو مرد غوری از آن بوالحسن... تا ترجمانی کنند. (تاریخ بیهقی). با طایفهٔ دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم. (گلستان). مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند. حافظ.[ نِ مَ ] (اِخ) از امرای دانشمندیه. حاکم توقات و قیساریه و نواحی آن بعهد ملکشاه سلجوقی. قیصر روم قصد متصرفات وی کرد اما داودبن سلیمان بن قتلمش بن اسرائیل سلجوقی بر حسب استمداد دانشمند بیاری وی شتافت و بر قیصر ظفر یافت. (حدود سال ۴۸۰ هـ . ق.). (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۲ ص ۵۳۸) (تاریخ گزیده چ اروپا ص ۴۸۱).[ نِ مَ ] (اِخ) نام مردی بعهد تیموریان. وی قاصد عمرشیخ فرزند امیرتیمور بوده است به نزد پدر وی برای اعلام آنکه عمرشیخ در کوهی در ولایت اندکان متحصن شده است بسبب حملهٔ اروس خان و قمرالدین. (حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۳ ص ۴۲۵).[ نِ مَ ] (اِخ) نام امیری در نواحی شام معاصر غازان خان. (تاریخ مبارک غازانی ص ۱۲۱).[ نِ مَ ] (اِخ) ابوالحسن بن احمد ابیوردی. او راست: حاشیهٔ بر شرح جلال دوانی بر تهذیب المنطق.[ نِ مَ ] (اِخ) ده کوچکیست از بخش اترک شهرستان گنبد قابوس. واقع در ۱۴هزارگزی جنوب داشلی برون، کنار رود اترک و نزدیک مرز ایران و شوروی. دشت است و معتدل و دارای ۵۰ سکنهٔ ترکمن چادرنشین. آب آنجا از رودخانهٔ اترک و محصول آن غلات و صیفی و پنبه و کنجد و لبنیات و شغل مردمش زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان قالیچه و گلیم بافی و تهیه نمد و راه آن مالروست و در فصل خشکی اتومبیل میتوان برد. زمستان سکنه آن باطراف قره ماخر میروند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ نِ مَ ] (اِخ) عبدالباقی. از شاعران ایران و از مردم تبریز است و در بغداد عمر میگذارد تا اینکه بسبب حسن خط و خوش نویسی، خاصه در نسخ و ثلث، از جانب شاه عباس کبیر باصفهان فراخوانده شد و کتیبه های جامع کبیر را بنوشت. این بیت از اوست: بود کلام تو ثبتم بصفحه صفحهٔ دل بسینه ام دل صدپاره مصحف بغلی است. (قاموس الاعلام ترکی).[ نِ مَ ] (اِخ) غازی احمدبن علی بن نصر از امیران ترکمان و مؤسس سلسلهٔ دانشمندیه است. وی مردی عالم و فاضل و مجاهد بوده است و بسبب جنگهائی که در ۴۵۰ هـ . ق. در حدود آناطولی کرد از جانب خلیفهٔ عباسی بحکومت نواحی مفتوحه منسوب گردید و سپس ملاطیه و سیواس را فتح کرد و شهر اخیر را مقر حکومت خود قرار داد، آنگاه دامنهٔ فتوحات خود را به قسطمونیه بسط داد. وی در محاصرهٔ نیکسار شهید گردیده است. (از قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «دانشمند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مند» برای سرودن شعر