معنی دانامرد
5 بازدید
[ مَ ] (اِ مرکب) مرد دانا. خردمند. دانشمند. عالم. دانشی مرد: مرد دانا شود ز دانا مرد مرغ فربه شود بزیر جواز.ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «دانامرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر