معنی دامن فشاندن
7 بازدید
[ مَ فِ دَ ] (مص مرکب) دامن افشاندن. تکاندن دامن. || رها کردن دامن. سردادن دامن. از دست نهادن دامن : در حسرت آنم که سروپای بیکبار در دامنش افشانم و دامن نفشاند.سعدی. || فیض بخشیدن : بر آن سایه چو مه دامن فشاندم چو سایه لاجرم بی سنگ ماندم.نظامی. || فروتنی کردن. دامن فشان گردیدن. || اعراض کردن. ترک گفتن : چه کردم کآستین بر من فشاندی مرا کشتی و پس دامن فشاندی.خاقانی. - دامن فشاندن از؛ بس کردن ازو. ترک او گفتن. اعراض کردن از کسی یا چیزی : دامن مفشان از من خاکی که پس از من زین در نتواند که برد باد غبارم. حافظ. - دامن فشاندن بر؛ دامن افشاندن بر. اعراض کردن از: جان فشان و راد زی و راه کوب و مرد باش تا شوی باقی چو دامن برفشانی زین دمن. خاقانی.
کلمات همقافیه با «دامن فشاندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر