معنی دامن افشاندن
6 بازدید
[ مَ اَ دَ ] (مص مرکب) تکان دادن دامن. جنبان ساختن دامن از جوانب. بحرکت درآوردن دامن در سویهای مختلف. دامن فشاندن. رجوع به دامن فشاندن شود. || دست کشیدن. از دست نهادن. دامان فشاندن. رها کردن. پشت پا زدن. ترک گفتن. ول کردن. سر دادن. اعراض کردن. خویشتن را دور داشتن. نمودن که آنرا نخواهم : همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن زانکه در پای تو دارم سر جان افشانی. حافظ. || غرور و ناز کردن. (غیاث). || کنایه از غیظ معشوق و برخاستن اوست از مجلس. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف). || گذشتن از چیزهای نیکو و از دنیا گذشتن. (لغت محلی شوشتر). - دامن افشاندن از...؛ خویشتن را دور داشتن از. (بهار عجم): هرآنکس که او دختر شاه خواند ز گیتیش دامن بباید فشاند.فردوسی. حق از بهر باطل نشاید نهفت از آن جمله دامن بیفشاند و گفت.سعدی. اهل بایستی که جان افشاندمی دامن از اهل جهان افشاندمی.خاقانی. - دامن برافشاندن از، دامن برفشاندن از...؛ ترک گفتن. (آنندراج). ول کردن. ترک دادن و اعراض کردن. (برهان). - || سفر کردن و کوچ نمودن. (برهان). ونیز رجوع به مجموعهٔ مترادفات ص ۱۸ و ۹۰ و ۲۹۸ شود.
کلمات همقافیه با «دامن افشاندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر