معنی دامغة
7 بازدید
[ مِ غَ ] (ع اِ) آن شکستگی سر که جراحت بدماغ رسد. (ذخیره خوارزمشاهی). جراحت که بمغز سر رسد. (مهذب الاسماء). تفرق اتصالی که بدماغ رسد. شکستگی سر چنانکه بدماغ رسد. و هی آخرة الشجاج و شجاج که احکام شرعی بوی متعلق است ده نوع است: قاشره و آنرا خارصة نیز گویند آنگاه باضعة، پس دامیة، پس متلاحمة و پس سمحاق، پس موضحة، پس هاشمة، پس منقلة، پس امة، پس دامغة. و زاد ابوعبید دامعة بالمهملة بعد الدامیة او قبلها. (منتهی الارب). || چیزی است چون شکوفه سخت که از میان درخت خرما بیرون آید که اگر آنرا بگذارند نخل را بخشکاند. شکوفه مانندی است دراز بسیار سخت که از خرمابن بیرون آید و اگر آن را بگذارند و ترک دهند خرمابن را خشک کند و تباه گرداند. (منتهی الارب). || آهن پالان شتر. (مهذب الاسماء). آهنی است که بر دنبالهٔ پالان نصب کنند. (منتهی الارب). || چوبیکه در میان دو ستون در پهنا نهند تا مشک را بدان آویزند. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «دامغة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غة» برای سرودن شعر