معنی دامغانی
9 بازدید
(ص نسبی) منسوب به دامغان. رجوع به دامغان شود. || از دامغان: دستار دامغانی؛ دستاری که از دامغان آورده باشند. دستاری که بدامغان بافته باشند: رکابدار ندیمی را گفت در باب غاشیه چه میفرماید ندیم بیامد و بگفت: گفت دستاری دامغانی در قبا باید نهاد چون من از اسب فرودآیم بر صفهٔ زین پوشید. همچنین کردند تا آخر عمرش. (تاریخ بیهقی چ دکتر فیاض ص ۳۶۰).(اِخ) ابوعلی محمدبن عیسی الدامغانی. رجوع به محمدبن عیسی و رجوع به یتیمةالدهر ثعالبی ص ۶۹ ج ۴ شود.(اِخ) احمد قاضی. یا قاضی احمد او راست: کتاب الاستظهار یا الاستظهار الاخبار. و حمداللََّه مستوفی از آن نقل کند. (تاریخ گزیده چ اروپا ص ۵۱۱ و ۵۱۲) (نزهة القلوب چ اروپا مقاله سوم ص ۱۳).(اِخ) پهلوان حسن، یازدهم از خاندان سربداران (۷۶۲-۷۶۶ هـ . ق.). رجوع به پهلوان حسن و نیز رجوع به حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۳ ص ۳۶۵ شود.(اِخ) علی. قاضی القضاة بعهد قائم خلیفهٔ عباسی. وی در فتنهٔ ارسلان بساسیری، در حرم خلیفه همراه وزیر ابومسلم و خود خلیفه و رئیس الرؤسا ابن شروان و غیرهم گرفتار و بر شتر نشانیده و گرد بغداد برسوائی گردانیده و سپس کشته شده است. (تاریخ گزیده چ اروپا ص ۳۵۷).(اِخ) محمد علی قاضی از معاصران سلطان طغرل بیک و ابونصر کندری وزیر، کندری این مرد را تربیت کرد تا قائم خلیفهٔ عباسی و سلطان طغرل بیک قضاء بغداد بدو دادند، او را در همهٔ روی زمین یک وجب ملک نبود و نه ملبوسی سزاوار و نه مرکوبی بود، از کار قضا چندان نعمت حاصل کرد که هر سال دویست هزار خروار غله از زراعت او حاصل میشد و سالها قضاء بغداد در نسل او بماند. (تاریخ گزیده چ اروپا ص ۳۵۸).(اِخ) منوچهری. احمدبن قوص بن احمد. شاعر معروف قرن پنجم هجری. رجوع به منوچهری شود: سوی تاج عمرانیان هم بدینسان بیامد منوچهری دامغانی.منوچهری.(اِخ) مولانا شامی. رجوع به شامی و نیز رجوع به مجالس النفائس ص ۶۲ شود.(اِخ) الحنفی. از معاصران المقتدی خلیفهٔ عباسی است. بخلافت المقتدی بامراللََّه ابوالقاسم در محضر شیخ ابی اسحاق شیرازی و ابن الصباغ و این دامغانی بیعت شده است و هم بایام مقتدی درگذشته... رجوع به تاریخ الخلفاء سیوطی ص ۲۸۰ و ۲۸۲ شود.
کلمات همقافیه با «دامغانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر