معنی داغ کشیدن
9 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) داغ برکشیدن. داغ کردن. داغ بر رخ یا سینه کشیدن کسی را. نشان بر او از آهن تفته نهادن علامت بندگی را: پیش یکران ضمیرش عقل را داغ بر رخ کش به لالائی فرست.خاقانی. دل میکشد بداغ تو هر لحظه سینه را داغی بکش بسینه غلام کمینه را. کمال خجندی. ز سر تازه کن عیش پدرام را بکش داغ خود گور ایام را.ظهوری. بفرمود تا داغشان برکشند حبش زین سبب داغ بر سر کشند.نظامی. که نوک سنانش ز بس تف و تاب کشد داغ بر جبههٔ آفتاب.؟ یا داغ مهجوری بر جبین تو کشند، یا تاج مقبولی بر سرت نهند. (مجالس سعدی).
کلمات همقافیه با «داغ کشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر