معنی داعی
8 بازدید
(ع ص، اِ) دعاگوی. دعاکننده. (مهذب الاسماء): ای ملکوت و ملک داعی درگاه تو ظل خدایی که باد فضل خدایت معین. خاقانی. ای داعی حضرت تو ایام گرچه نکنم دعا مقسم.خاقانی. مرا خدیو جهان دی مراغه ای میخواند ولیک هیچ بدان نوع و طبع داعی نیست. خاقانی. سالی نزاع در میان پیادگان حاج افتاده بود داعی نیز همراه و پیاده بود. (گلستان). دی بامید گفتمش داعی دولت توام گفت دعا بخود بکن گر به نیاز میکنی. سعدی. بعد از دعا نصیحت داعی بیغرض نیکت بود چو نیک تأمل کنی در آن. سعدی. شاکر نعمت به هر طریق که بودیم داعی دولت به هر مقام که هستیم.سعدی. || خواننده. (مهذب الاسماء). ندا کننده : فرستاده که خدا ازو خشنود بود و داعی مردم بود بسوی او و میخواند مردم را به او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۸). مرغ تو خاقانی است، داعی صبح وصال منطق مرغان شناس شاه سلیمان رکاب. خاقانی. زو دیو گریزنده و او داعی انصاف زو حکمت نازنده و او منهی الباب.خاقانی. وفا باری از داعی حق طلب کن کزین ساعیان جز جفایی نیابی.خاقانی. - داعی حق را اجابت کردن؛ مردن. - داعی الفلاح؛ مؤذن. - داعی اللََّه؛ رسول خدا (صلعم). (منتهی الارب). - داعی اللََّه؛ مؤذن. (منتهی الارب). || مبلغ. آنکه بدینی یا مذهبی خواند. آنکه دعوت کند بدینی و یا طریقه ای : و مردی بود باطنی، نام او ابونصربن عمران که سری بود از داعیان شیعیان... و آن مرد داعی را در شب بر چهارپائی نشاندند و بردند. (فارسنامهٔ ابن البلخی چ اروپا ص ۱۱۹). و میخواهم که هر که از داعیان و سراهنگان و معروفان اتباع تواند جمله را بخوانی. (فارسنامهٔ ابن البلخی چ اروپا ص ۹۰). || مرتبتی از مراتب و درجات هفتگانه نزد باطنیان. رتبتی برتر از مأذون و فروتر از حجت نزد باطنیان. پنجمین از مراتب و درجات هفتگانهٔ اسماعیلیان و درجات هفتگانه این است: رسول (ناطق). وصی (اساس). امام. حجت. داعی. مأذون. مستجیب. گاه داعی و مأذون را نیز بدو درجهٔ فرعی تقسیم کنند و داعی محدود و داعی مطلق گویند و همچنین مأذون محدود و مأذون مطلق. و در مراتب، حجت فرع است مر امام را واصل است مر داعی را و داعی فرع است مر حجت را و اصل است مر اهل دعوت را. ج، دعاة. نیز رجوع به اسماعیلیه و رجوع به جامع الحکمتین ناصرخسرو ص ۱۱۰ و ۱۵۵ و ۱۳۸ و ۲۱۰ شود: مردم شوی بعلم چو مأذون کاو داعی شوی بعلم ز مأذونی.ناصرخسرو. حجت و برهان مجوی جز که ز حجت چون عدوی حجتی و داعی و مأذون. ناصرخسرو. || خواهندهٔ نیکی. خواهنده و طلب کننده. (غیاث) (آنندراج). || قصدکننده. (غیاث) (آنندراج). || اقتضاکننده. (غیاث) (آنندراج). || باعث. سبب. علت. غایت.(اِخ) از شاعران عثمانی و از منسوبان ایاس پاشا و مردی درویش نهاد بوده است و این دو شعر از جملهٔ اشعار اوست: دریغ اول نوجوانی بو جهاندن اجل پیکی ایریشوب قلیدی دعوت. دعالر ایدوب آکاجان و و لدن دیدم تاریخ اوله روحنه رحمت. (قاموس اعلام ترکی).(اِخ) از شاعران عثمانی و از معاصران سلطان محمدخان ثانی و از مردم قسطمونیه است و این بیت او راست: ضرب آهم شوقدر سله لر ای ماه کوکی حشره دک دونر ایسه کیتمیه بر ذره کوکی. (قاموس الاعلام ترکی).(اِخ) از مردم استرآباد است و این بیت او راست: هردم ز هجر یار مرا چشم تر هنوز یعنی نکرده ام ز تو قطع نظر هنوز. (از قاموس الاعلام ترکی). صاحب آتشکده نویسد: از حالش چیزی معلوم نیست و سوای این مطلع شعری قابل از او ملاحظه نشده. و سپس بیت فوق را نقل کند. (آتشکدهٔ آذر چ بمبئی ص ۱۴۱).(اِخ) از مردم سرخس خراسان بعهد شاه اسماعیل صفوی. او راست: هردم از ناخن خراشم سینهٔ افکار را تا ز دل بیرون کنم غیر از خیال یار را. (قاموس الاعلام ترکی).(اِخ) اصل وی از انجدان توابع مذکوره است طبع خوشی دارد. ازوست: آمدی رفت ز خود دل بکنارم بنشین بنشین تا بخود آید دل زارم بنشین دل من بردی و اینک پی جان آمده ای بنشین تا بتو آنهم بسپارم بنشین تا آن سر زلف تابدارش زده است ماند بکسی دلم که مارش زده است آزار دل عاشق مسکین چه کنی او را چه زنی که روزگارش زده است. (آتشکدهٔ آذر چ افست ص ۲۳۷). صاحب قاموس الاعلام ترکی آرد: داعی از مردم انجدان و از مضافات قم و برادر ملک طیفور انجدانی است و سپس دو بیت اول مذکور در آتشکده را آورده است، اما لطفعلی بیک آذر در آتشکده ملاداعی برادر ملک طیفور را شاعر دیگری دانسته است. رجوع به داعی (ملا...) شود.(اِخ) ظاهراً از مردم قرن هفتم هجری است. مرحوم قزوینی در کتاب شدالازار حاشیهٔ ص ۱۴۵ آرد: استاد فخرالدین ابومحمد احمدبن محمود (بنقل از طبقات القراء جزری ج ۱ ص ۱۳۸) بر اصحاب داعی قرائت کرده است و این فخرالدین ابومحمد در ۱۸ ذی القعده سال ۷۳۲ به شیراز مرده است و گور او آنجا مشهور است. (شدالازار ص ۱۴۵).(اِخ) رجوع به علی بن محمد داعی شود.(اِ) (داع، و الاشهر داعی) لقبی بزرگان علویان راست به طبرستان و جز آن و گاهی داعی الی الحق گویند و داعی را در اشارت به رئیس اعلایشان بکار برند. (النقود العربیة ص ۱۳۵).(اِخ) رجوع به یوسف الداعی شود.(اِخ) ابن علی الحسینی، السید ابی الفضل، از مشایخ. ابن شهر آشوب مازندرانی. (روضات الجنات فی احوال العلماء و السادات ص ۶۱۱).(اِخ) ابوعبداللََّه محمدبن زیدبن اسماعیل المعروف بحالب الحجاره (لشدته و قوته و صلابته) ابن الحسن بن زیده محمدبن اسماعیل بن الحسن بن زیدبن الحسن بن امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب ملقب به الداعی الی الحق پس از درگذشت برادرش حسن بن زید جای او را گرفت. ابوالحسین احمدبن محمدبن ابراهیم المعروف بقائم که داماد حسن بن زید بود بدخترش (ام الحسن وام الحسین) در روزگار بیماری حسن بن زید از وی دستوری یافت که برای محمدبن زید بیعت بگیرد اما چون داعی درگذشت خود مدعی شد و مردم را بدعوت خود خواند و دو ماه امارت داشت تا سرانجام بدست محمدبن زید برافتاد. در سال ۲۷۲ محمدبن زید از حاکم ری که ترکی بود از دست نشاندگان بنی عباس شکست یافت، رافع بن هرثمه که از اصحاب احمدبن عبداللََّه خجستانی بود، بتحریک اسپهبد رستم بن قارن که از دست داعی فراری بود به گرگان حمله برد. داعی پس از مدتی کوشش چون تاب مقاومت ایشان نداشت سرانجام به سال ۲۷۴ از جلوی ایشان گریخت و به کجور و دیلمان پناه برد و تا سال ۲۷۷ در دیلمان بود و در این تاریخ از مردم دیلم مدد گرفت عامل رافع را از طبرستان بیرون کرد ولی بعلت کثرت دشمنان که به رافع ملحق شده بودند حریف او نشد تا وقتیکه رافع چند بار از لشکریان معتضد خلیفه در ری و از سپاهیان عمرولیث شکست خورد و علی رغم خلیفه در سال ۲۸۳ به محمدبن زید توسل جست و بنام او خطبه خواند. داعی بظاهر بیعت او را پذیرفت ولی باطناً از قدرت او خشنود نبود و با او بهمین حال معامله میکرد تا اینکه سرانجام عمرولیث در سال ۲۸۳ رافع را شکست سختی داد و رافع به خوارزم گریخت و آنجا کشته شد و داعی از جانب این مدعی پرزور و فتنه جو خلاص یافت و بار دیگر از گیلان تا گرگان امر محمدبن زید را گردن نهادند. تا سال ۲۸۷ یعنی سال غلبهٔ امیر اسماعیل سامانی بر عمرولیث، داعی دیگر گرفتاری مهمی نداشت در این تاریخ که خراسان بتمامی ضمیمه حوزهٔ حکومتی سامانیان شد چون داعی میدانست که سامانیان عمال مستقیم خلفای عباسی هستند و دیر یا زود بفکر برگرداندن گرگان و طبرستان به امر خلیفه خواهند افتاد پیشدستی کرد و به عزم جلوگیری از اندیشه های امیراسماعیل سپاهیانی از گرگان گردآورد. اسماعیل لشکری آراسته بهمراهی محمدبن هارون سرخسی از سرداران خود بجلوی داعی فرستاد و در قدم اول داعی در معرکه تیر خورد و کشته شد. محمدبن هارون در شوال سال ۲۸۷ سر او را با پسرش به بخارا فرستاد و جرجان و طبرستان را مطیع امیر اسماعیل سامانی کرد. (از تاریخ عمومی مرحوم اقبال ص ۱۱۷ تا ۱۱۹).(اِخ) ابوعبداللََّه محمدبن زیدبن اسماعیل المعروف بحالب الحجاره (لشدته و قوته و صلابته) ابن الحسن بن زیده محمدبن اسماعیل بن الحسن بن زیدبن الحسن بن امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب ملقب به الداعی الی الحق پس از درگذشت برادرش حسن بن زید جای او را گرفت. ابوالحسین احمدبن محمدبن ابراهیم المعروف بقائم که داماد حسن بن زید بود بدخترش (ام الحسن وام الحسین) در روزگار بیماری حسن بن زید از وی دستوری یافت که برای محمدبن زید بیعت بگیرد اما چون داعی درگذشت خود مدعی شد و مردم را بدعوت خود خواند و دو ماه امارت داشت تا سرانجام بدست محمدبن زید برافتاد. در سال ۲۷۲ محمدبن زید از حاکم ری که ترکی بود از دست نشاندگان بنی عباس شکست یافت، رافع بن هرثمه که از اصحاب احمدبن عبداللََّه خجستانی بود، بتحریک اسپهبد رستم بن قارن که از دست داعی فراری بود به گرگان حمله برد. داعی پس از مدتی کوشش چون تاب مقاومت ایشان نداشت سرانجام به سال ۲۷۴ از جلوی ایشان گریخت و به کجور و دیلمان پناه برد و تا سال ۲۷۷ در دیلمان بود و در این تاریخ از مردم دیلم مدد گرفت عامل رافع را از طبرستان بیرون کرد ولی بعلت کثرت دشمنان که به رافع ملحق شده بودند حریف او نشد تا وقتیکه رافع چند بار از لشکریان معتضد خلیفه در ری و از سپاهیان عمرولیث شکست خورد و علی رغم خلیفه در سال ۲۸۳ به محمدبن زید توسل جست و بنام او خطبه خواند. داعی بظاهر بیعت او را پذیرفت ولی باطناً از قدرت او خشنود نبود و با او بهمین حال معامله میکرد تا اینکه سرانجام عمرولیث در سال ۲۸۳ رافع را شکست سختی داد و رافع به خوارزم گریخت و آنجا کشته شد و داعی از جانب این مدعی پرزور و فتنه جو خلاص یافت و بار دیگر از گیلان تا گرگان امر محمدبن زید را گردن نهادند. تا سال ۲۸۷ یعنی سال غلبهٔ امیر اسماعیل سامانی بر عمرولیث، داعی دیگر گرفتاری مهمی نداشت در این تاریخ که خراسان بتمامی ضمیمه حوزهٔ حکومتی سامانیان شد چون داعی میدانست که سامانیان عمال مستقیم خلفای عباسی هستند و دیر یا زود بفکر برگرداندن گرگان و طبرستان به امر خلیفه خواهند افتاد پیشدستی کرد و به عزم جلوگیری از اندیشه های امیراسماعیل سپاهیانی از گرگان گردآورد. اسماعیل لشکری آراسته بهمراهی محمدبن هارون سرخسی از سرداران خود بجلوی داعی فرستاد و در قدم اول داعی در معرکه تیر خورد و کشته شد. محمدبن هارون در شوال سال ۲۸۷ سر او را با پسرش به بخارا فرستاد و جرجان و طبرستان را مطیع امیر اسماعیل سامانی کرد. (از تاریخ عمومی مرحوم اقبال ص ۱۱۷ تا ۱۱۹).(اِخ) (مولانا...) شاعری است. نظام الدین علیشیر نوائی آرد: دایم الاوقات در سرخس بر سر مزار شیخ لقمان پرنده میبود و از روح او استفاضهٔ خیرات و فتوح مینمود و این مطلع از اوست: جستیم آن دهن را بالای چاه غبغب در خنده گفت آن مه آنجا که نیست مطلب. (نفحات الانس جامی ص ۷۳ و ۲۴۹). و نیز نوائی ذیل ترجمهٔ حال مولانا محمود عارفی آنجا که مطلع ذیل را از اشعار او نقل کند: دردا که درد کرد سواد نظر خراب و ایام کرد چشمهٔ چشم مرا پرآب. گوید: مولانا داعی هم آن قصیده را بدرد چشم خود جواب کرد و این بیت او خوب واقع شده است: بر پلک سرخ دیدهٔ من داروی سفید باشد بعینه نمک سوده بر کباب. (مجالس النفائس ص ۲۰).(اِخ) (ملا...) برادر ملک طیفور بیک و این ملک طیفور بیک از تلامذهٔ شیخ علی عبدالعال بوده است. (آتشکدهٔ آذر ص ۲۴۲ چ افست).(اِخ) (مولانا...) ملا میرک. صادقی کتابدار آرد: فرزند مولانا ضمیری اصفهانی است. جوانی بسیار بی قید و گمنام گذشته بود. شاعر باهمت تنها وی را دیدیم و حدیث «الولد سر ابیه» در بارهٔ او صدق کرده است و شعر چنین گوید: آمدی رفت ز دل صبر و قرارم بنشین بنشین تا بخود آید دل زارم بنشین. اوستاد قدرتت زآنسان که بایست آفرید بیش از این خوبی بظرف حسن گنجایش نداشت. زخم کاری است مرا وقت شهیدی خوش باد که تواند دو سه گام از پی قاتل برود. (ترجمهٔ تذکرهٔ مجمع الخواص ص ۲۷۷). و لطفعلی بیک آذر در آتشکده گوید: داعی، اسمش ملا میرک ولد ملا ضمیری. در اول حال شعر نمی گفته و بکتابت اشعار ابوی مشغول آخرالامر میل بشعر بهم رسانیده و داعی تخلص نمود و گویند در حال هشیاری بسیار بدخو بوده و در طلوع نشأة تریاک شعر میگفت. از اوست: زخم کاریست مرا وقت شهیدی خوش باد که تواند دو سه گام از پی قاتل برود. ز رشک غیر بجان آمدم نمیدانم که از برت بکدامین بهانه برخیزم. خوش آن شبها که همچون شمع باشم همنشین با او شود مجلس تهی از غیر و من مانم همین با او. (آتشکدهٔ آذر چ بمبئی ص ۱۶۵). نیز رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.(اِخ) (مولانا... ) محمد مؤمن، سیدی عالی گهر، فاضلی درویش سیر به اکثر کمالات متصف و ارباب کمال عصر بجلالت قدرش معترف مستغنی الالقاب و الاوصاف و مهذب الاخلاق چون مؤمن الطاق در ایمان طاق و اصل ایشان از عظمای سادات قم من محال تفرش قم و نعمت صحبت ایشان متنهای آمال اکثر مردم و فقیر مکرر بخدمتش رسیده و شهد خدمت او چشیده بعد از اینکه اکثر اوقات عمر در اصفهان خلدنشان تحصیل کمالات کرده بوطن خود رفته در زاویهٔ فقر و فنا پا بدامن کشیده و دامن از صحبت عوام درچیده در مراتب نظم و نثر کمال قدرت داشته عبارت نثر دل پذیرش لآلی منثور و مضامین بلند نظمش جواهر منظومه. در شاعری به قصیده گوئی مایل در نودسالگی در همان دیار باجل محتوم گذشته. (آتشکدهٔ آذر چ افست ص ۳۷۷ -۳۷۸). هدایت در مجمع الفصحاء (ج ۲ ص ۱۲۸) گوید: داعی انجدانی. اسمش میر محمد مؤمن و اصلش از محال تفرش و سالها در تحصیل فنون کمال کوشیده و دیدهٔ طمع از زخارف دنیوی پوشیده. از متأخرین و معاصرین هاتف و آذر بوده است. و سپس پنج بیت از قطعهٔ لامیهٔ او نقل میکند. صاحب قاموس الاعلام ترکی گوید که داعی بسال ۱۱۵۵ هـ . ق. وفات یافته است. اینک دو شعر منقول در آتشکده: قصیده شبی ز نشأهٔ صهبای بیخودی سرشار کشیده ساغر وحدت بطاق ابروی یار در آن ز معشر روحانیان گروهی چند که شوق صحبتشان از ملک ربوده قرار نشسته پیر خرد حاجبانه بر درگاه درون نداده ز نامحرمان کسی را بار بشحنگی طرفی ایستاده عشق بپای بقهرمانی یکسو جنون گرفته قرار وصال برزده دامان بمجلس آرائی سرور مجمره گردان حضور غالیه دار عروس حسن شده جلوه ساز عشوه طراز بجلوه هوش ربا وبعشوه صبرشکار طراز ناز ببر، شقهٔ کرشمه بدوش برخ ز شرم نقاب و بسر ز شوق خمار بدین صفت صنمی با همه جلال و جمال بسینه دست ادب ایستاده چاکروار نشسته پادشهی خسروانه بر مسند که از فروغ رخش بزم گشته آینه زار همه متابع فرمانش از وضیع و شریف همه مراعی احکامش از صغار و کبار بکار خویش چو حیرانیان فروماندم نه تاب خامشی و نه جسارت گفتار گهی بخویش ز دیر آمدن ملامتگر گهی ز حدت اقدام گرم استغفار یکی ز مجلسیان گفت کاین درآمده کیست که بوی عشق ازو میکند دل استشعار ز فطرت ملکی یا سرشت کرّوبیست که گشته است در این بزم محرم اسرار خجسته خلوت روحانیان بود اینجا برسم و عادت جسمانیان ندارد کار چو این حکایت بیگانه سوز کرد آغاز چو کرد این سخن آشناگداز اظهار زجادرآمد عشق و زجادرآمدنش درآمدند حریفان ز جا همه یکبار که نه فرشته نه قدسی بود نه کروبی ولی نه کمتر از آنهاست این تمام عیار یگانه گوهر بحر عمیق عرفانست که موج دهر نیفکنده مثل او بکنار ز امهات عناصر خجسته مولودیست کزو نمایند آبای علوی استظهار نزاهت ملکی با فطانت بشری مخمرست درین خاکی فلک سیار من ایستاده بحیرت از آن مکان و مکین ولیک محو تماشا چو صورت دیوار پس از ادای معاذیر و عجز و نادانی نهفته از خرد این نکته کردم استسفار که این شهنشه مسندنشین عزّت کیست که سوده اند بخاک درش جبین اخیار بخنده گفت که ای قدرخویشتن نشناس چرا ز جوهر خود غافلی باین مقدار نه پادشه بود این زیب مسند و دیهیم که باشدش ز شهنشاهی جهان بس عار نه پادشاه فروزنده مهر تابانست ز مهر چرخ که گه طالع است و گه غوار بعجز گفتمش این مهر مهر کیست بگو که شوق معرفتش از دلم ربوده قرار بپای خاست بآداب و گفت مهر علیست محیط عرش مماس و سپهر چرخ مدار شهی که بحر ز احسان اوست لؤلؤخیز شهی که ابر بفرمان اوست گوهربار نشسته است عطایش در انتظار سؤال چو عاشقی که نشیند براه وعدهٔ یار. نیز او راست: تبارک اللََّه از آن اشهب شهاب آیین که طبع ناطقه را داده وصفش استعجال عقاب صولت و طاووس فر و کبک خرام پلنگ غیرت و آهوتک و نهنگ جلال زمین سکون و زمان سرعت و سپهرشکوه فرشته خوی و پری پیکر، اهرمن کوپال بلندگردن و کوتاه پشت و پهن کفل سطبربازو، باریک ساق و نازک یال از آن گشوده نشد غنچهٔ گره ز دمش که بسته ره ز چپ و راست بر صبا و شمال گره نگویم کان عقده ای است در دل دم ز غیرتی که ز کاکل فتاده در دنبال بگاه کوه نوردی و دشت پیمائی غزال دیده پلنگ و پلنگ دیده غزال. نیز رجوع به ترجمهٔ تاریخ ادبیات ایران تألیف براون ج ۴ ص ۸۸ و ۱۸۶ شود.
کلمات همقافیه با «داعی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عی» برای سرودن شعر