معنی داد کردن

معنی داد کردن

6 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) انصاف. قصد. (تاج المصادر بیهقی). اِقساط. (ترجمان القرآن جرجانی). عدل. (تاج المصادر بیهقی). داد دادن. عدل کردن. عدالت ورزیدن. مقابل ستم کردن : و یا به کسی ستمی رساند و چنان داند که داد کرده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۹۸). داد کن کز ستم بدرد رسی در جهان این سخن پدیدار است. ناصرخسرو. چون داد کنی خود عمر تو باشی هرچند که نامت عمر نباشد.ناصرخسرو. ایزد نکند جز که همه داد ولیکن خرسند نگردد خرد از دیدهٔ اعور. ناصرخسرو. این داد کرد و آن ستم آورد عاقبت هم حال دادگر ز ستمگر نکوتر است. خاقانی. دل از بند بیهوده آزاد کن ستمگر نه ای، داد کن، داد کن.نظامی. داد کن از همت مردم بترس نیمشب از تیر تظلم بترس.نظامی. ای ز تو خوش هم ذکور و هم اناث داد کن المستغاث المستغاث.مولوی. هر که او از گذشته یاد کند با دل خود به شرم داد کند.اوحدی. شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد قدر یکساعت عمری که درو داد کند. حافظ. || آواز بلند برآوردن. داد زدن. فریاد کردن. داد کشیدن. فریاد کشیدن. آوای بلند برآوردن.

کلمات هم‌قافیه با «داد کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید