معنی داد ستدن
7 بازدید
[ سِ تَ دَ ] (مص مرکب) انتصار. (ترجمان القرآن جرجانی). انتصاف. (از منتهی الارب). دادستاندن. حق خود گرفتن. دادگرفتن : دادگر شاه عاجز با داد نتواند ستد نه یارد داد.سنائی. لشکر امیرنصر بشمشیر انتصار، داد از لشکر منتصر بستدند و عاقبت ایشان را بشکستند. جرفادقانی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۸۳). ملک چون دید کامد نازنینش ستد داد شکر از انگبینش.نظامی. یعنی امروز عرب داد از عجم بستدند. (فارسنامه ابن بلخی چ اروپا ص ۱۰۶). || داد دادن. داد کردن. حق مظلومی از ظالمی خواستن. گرفتن حق ستمدیده از ستمکش.
کلمات همقافیه با «داد ستدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر