معنی داد ستاندن
6 بازدید
[ سِ دَ ] (مص مرکب) حق خود گرفتن. داد ستدن : کیست که گوید ترا نگر نخوری می می خور و داد طرب ز مستان بستان. ابوحنیفهٔ اسکافی. بشعر داد بدادیم داد ما تو بده که ما چو داد بدادیم داد بستانیم. مسعودسعد. که برادر شما را دیوان کشتند و مرا بنمودند که ایشان کجایند، و در آنجا بخواهم شد تا داد فرزند خود را بستانم. (قصص الانبیاء ص ۳۳). داد عمر از زمانه بستانیم جان بوام از چمانه بستانیم.خاقانی. نقل است که شقیق در سمرقند مجلس میگفت، روی بقوم کرد و گفت ای قوم اگر مرده اید بگورستان و اگر کودکید بدبیرستان و اگر دیوانه اید به بیمارستان و اگر کافرید کافرستان و ار بنده اید داد مسلمانی از خود بستانید ای مخلوق پرستان. (تذکرةالاولیاء عطار). بترس ز آه دل بینوا که روز جزا تظلم آورد و از تو داد بستاند.سعدی. پیداست که امر و نهی تا کی ماند ناچار زمانه داد خود بستاند.سعدی. نترسد همی ز آه و فریاد خلق خدایا تو بستان ازو داد خلق.سعدی. رها نمیکند ایام در کنار منش که داد خود بستانم ببوسه از دهنش.سعدی. ساقی بده و بستان داد طرب از دنیا کاین عمر نمی ماند وین عهد نمی پاید. سعدی. رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی. عبید زاکانی. شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش. حافظ. || داد دادن. داد کردن. حق مظلومی از ظالمی گرفتن. خواستن حق ستمدیده ای از ستمکشی. انتصار. (منتهی الارب). انتصاف. (منتهی الارب): شغل همه برسنجی داد همه بستانی کار همه دریابی حق همه بگزاری. منوچهری. گر تو زان فاسق ستانی داد من بر تو و داد تو خوانم آفرین.خاقانی. ز روزگار عزیز تو آن طمع دارم که داد من بستانی ز روزگار لئیم. عبدالواسع جبلی.
کلمات همقافیه با «داد ستاندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر