معنی دادستان
6 بازدید
[ سِ ] (نف مرکب) ستانندهٔ داد. گیرندهٔ داد. منتقم. (دهار) (مهذب الاسماء). انتقام گیرنده. دادر. (برهان). مجری عدل. دادرس. (برهان). دادگیر. (انجمن آرا): نالهٔ خاقنی اگر دادستان شد از فلک نالهٔ من نبست غم دادستان من کجا.خاقانی. || کنایه از پادشاه. || فتوی. (برهان). || در اصطلاح دادگستری، مدعی العموم. وی بر ادارهٔ دادسرا ریاست کند و وظیفهٔ کلی او تعقیب جرم و دخالت در موارد ابلاغ و نظارت در حسن اجرای قوانین است. دادستان سه باشد: یکی دادستان شهرستان که ریاست دادسرای شهرستان دارد و در معیت دادگاه شهرستان (جنحه و غیره) کارکند. و دیگر دادستان استان که ریاست دادسرای استان دارد و در معیت دادگاه استان و دادگاه عالی جنائی کارکند و بر اعمال دادسراهای شهرستان حوزهٔ خود ناظر باشد. سوم دادستان تمیز که ریاست دادسرای تمیز دارد و بر تمامی دادسراهای کشور نظارت کند. وی دادستان کل کشور نیز هست. دادستانهای دیگری نیز در تشکیلات عدلیه و جز آن هستند نظیر دادستان دادسرای عالی انتظامی قضاة و دادستان محاکم اداری و دادستان دیوان محاسبات و جز آن.[ دَ / دِ ] (اِ مرکب) مرکب از «داد» به معنی عدل و «ستان» از ادات اتصاف به مکان، یعنی محل داد و جای داد. در پهلوی دادستان لغةً به معنی جای داوری و مجازاً به معنی فتوی و قانون است. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین): من شکستم حرمت ایمان اوپس یمینم برد دادستان او.مولوی. || شریک شدن و راضی گردیدن در کاری. (برهان).[ ] (اِخ) از دیه های ساوه... (تاریخ قم ص ۱۴۰).
کلمات همقافیه با «دادستان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تان» برای سرودن شعر