معنی دادار

معنی دادار

7 بازدید
(ص) عادل. دادگر. (آنندراج). عدل. به معنی عادل و مرکب است از «داد» و کلمهٔ «ار» که مفید معنی نسبت است. (غیاث). اما این وجه اشتقاق براساسی نیست و دادار مرکب از «داد» و «آر» نیست بلکه کلمه مرکب از ریشهٔ «دا» به معنی دادن و آفریدن است با پسوند «تار» علامت فاعلی و لغةً به معنی بخشاینده و آفریننده است. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || این کلمه در اوستا داتَر و همیشه صفت اهورامزداست به معنی آفریدگار و آفریننده : داد پیغام بسر اندر عیّار مرا که مکن یاد بشعر اندر بسیار مرا کاین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت برهاناد ازو ایزد دادار مرا.رودکی. برفتم من اکنون بفرمان تو به یزدان دادار پیمان تو.فردوسی. مصر ایزد دادار بفرعون لعین داد کافر شد و بیزار شد از ایزد دادار.فرخی. بشکر او نتوانم رسید پس چکنم ز من دعا و مکافات از ایزد دادار.فرخی. هرچه باید ز آلت امکان همه دادستش ایزد دادار.فرخی. از آب گنگ سپه را بیک زمان بگذاشت بیمن دولت و توفیق ایزد دادار.فرخی. نه آن بود که تو خواهی همی و داری دوست چه، آن بود که قضا کرد ایزد دادار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی). وانت گوید کردگار نیک و بد ایزد دادار و دیو ابترست.ناصرخسرو. تا داد من از دشمن اولاد پیمبر بدهد بتمام ایزد دادار تعالی. ناصرخسرو. مهربان بر تو خسرو عالم وز تو خشنود ایزد دادار.مسعودسعد. جز این بت که هر صبح از اینجا که هست برآرد بدادار یزدان دو دست.سعدی. || (اِخ) نامی از نامهای خداوند. خدای تعالی عز و جل شأنه. نام خدای عزوجل. (برهان). یزدان. ایزد. باری تعالی. (شرفنامه): شفیع باش بر شه مرا بدین زلت چو مصطفی بر دادار بر روشنان را. دقیقی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۱۴). به ایرانیان گفت بهرام گرد که جان را بدادار باید سپرد.فردوسی. بشد پیش دادار خورشید و ماه نیایش بدو کرد و پشت و پناه.فردوسی. ز فرّ سیاوش فرو ماندند بدادار بر آفرین خواندند.فردوسی. چو از خواب گودرز بیدار شد ستایش کنان پیش دادار شد.فردوسی. بفرمان دادار این نامه را کنم اسپری شاه خودکامه را.فردوسی. دل بیژن آمد ز تیزی بدرد بدادار دارنده سوگند خورد.فردوسی. هر آنکس که داند که دادار هست نباشد مگر پاک یزدان پرست.فردوسی. چنین داد پاسخ گرانمایه شاه که دادار باشد زهر بد پناه.فردوسی. یکی جام می بر کفش برنهاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد.فردوسی. از ایران بیاید یکی چاره گر بفرمان دادار بسته کمر.فردوسی. که با فرّ و بُرزست و با مهر و داد نگیرد جز از پاک دادار یاد.فردوسی. ز دادار گردم بسی شرمناک سیه رو روم از سر تیره خاک.فردوسی. به دادار کن پشت و انده مدار گذر نیست از حکم پروردگار.فردوسی. دادار جهان ملک جهان وقف تو کرده ست در وقف جهان هیچکسی را نبود دست. منوچهری. همی دانست گفتی تیغ خونخوار که جان در تن کجا بنهاد دادار. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). بدو داد دادار پیغام خویش بپیوست با نام او نام خویش.اسدی. ز دادار امید و فرمان و پند مرآن راست کو از خرد بهره مند. اسدی (گرشاسبنامه ص ۳۱۶). چو چشمی است بیننده و راه جوی که دادار را دید شاید در اوی.اسدی. زهر بد به دادار جوید پناه باندازه هر کس دهد پایگاه.اسدی. شیر دادار جهان بود پدرشان نشگفت گر ازیشان برمند اینکه یکایک حمرند. ناصرخسرو. کنم نیکی چو نیکی کرد با من خداوند جهان دادار سبحان.ناصرخسرو. هر جا که روی و باز آئی دادار ترا نگاهبان باد.مسعودسعد. دادار جهان مشفق هر کار تو بادا کورا ابدالدهر جهاندار تو بائی.خاقانی. بادت ز غایات هنر بر عرش رایات خطر در شأنت آیات ظفر از فضل دادار آمده. خاقانی. دل من هست از این بازار بیزار قسم خواهی به دادار و به دیدار.نظامی. درین وقت نومیدی آن مرد راست گناهم ز دادار داور بخواست.سعدی. هنوزت اجل دست خواهش نبست برآور بدرگاه دادار دست.سعدی. || (ص) دارنده. (شرفنامه). || پادشاه عادل. (جهانگیری): نادری در همه فن ناموری در همه چیز زر ده زوروری، دادگری داداری. مولانا مطهر. || قاضی عادل. دادور.
(اِخ) (شیخ...) آنچنانکه از تاریخ گزیده تألیف حمداللََّه مستوفی بر می آید. وی شیادی بوده است به چهره همانند سلطان جلال الدین خوارزمشاه و از احوال او با خبر. در کرمان بدعوی خوارزمشاهی جمعی را دعوت کرده است و مردم بسیار بر او جمع آمده و فتنه قوت گرفته. سلطان قطب الدین که به فرمان منکوقاآن سلطنت کرمان داشته از این فتنه خبر یافته و بر سر ایشان دوانیده شیخ دادار از معرکه بجسته است و دیگران به قتل آمده اند و فتنه فرونشسته. (از تاریخ گزیده ص ۵۳۰ چ اروپا).
(اِخ) نام قصبه ای در بلوچستان کنار نهر بولان. (قاموس الاعلام ترکی).

کلمات هم‌قافیه با «دادار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید