معنی خیم
7 بازدید
[ خَ ] (ع اِ) لغتی است در خیمه. (منتهی الارب). ج، خیام.[ خَ / خَ یَ / خِ یَ ] (ع اِ) جِ خیمه. (منتهی الارب): وز بردگان طرفه که قسم سپه رسید نخاس خانه گشت بصحرا درون خیم. فرخی. بار بربست مه روزه و برکند خیم مهرگان طبل زد و راست برون برد علم. فرخی. باد زره گر شده ست آب مسلسل زره ابر شده خیمه دوز ماغ مسلسل خیم. منوچهری.[ خَ ] (ع مص) ترسیدن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خیام. خیمان. خیمومة. خیوم. || بددلی کردن. خیام. خیوم. خیمان. خیمومه. || مکر و حیله نمودن پس رجوع کردن بر آن. (منتهی الارب). خیام. خیوم. خیمان. خیمومة. || برداشتن پا را. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خیام. خیوم. خیمان. خیمومه.(ع اِ) خو. طبیعت. در این کلمه واحد و جمع یکی است. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). سیرت. خلق. خوی. منش. (یادداشت مؤلف). منه: هو کریم الخیم، هم کریموا الخیم : دگر خوی بد آنکه خوانیش خیم که با او ندارد دل از دیو بیم.فردوسی. تا بگویند که سلطان شهید افزونتر بود از هرچه ملک بود به نیکویی خیم. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی). مارماهی نبایدش بودن که نه این و نه آن بود در خیم. ابوحنیفهٔ اسکافی. مرد شهوت پرست را در خیم بتر از بت پرست خواند حکیم.سنائی. هست طوبی شرف و عنقا نام هست هدهد لقب و کرکس خیم.خاقانی. له حرکات موجبات بانه سیعلو و خیم المرء اعدل شاهد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۳). || جوهر شمشیر. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).(اِ) خوی. طبیعت. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || خوی بد. (ناظم الاطباء). - دژخیم؛ بدخوی. کنایه از میرغضب : به دل گفت کاین ماه دژخیم نیست گر از رازم آگه شود بیم نیست.اسدی. || جوالی از ریسمان پنبه ای. (ناظم الاطباء). جوالی از پنبهٔ کهن بافته. (فرهنگ اسدی): سبوی و ساغر و آنین و غولین حصیر و جای روب و خیم و پالان. طیان (از فرهنگ اسدی). || دیوانه. مجنون. (لغت نامهٔ اسدی) (ناظم الاطباء): ببیند غم و درد و دیوانه خیم نه زاومید شاد و نه زاندوه بیم . || رندش شکنبه و رودگانی. (فرهنگ اسدی). رندش از روده و شکنبه یعنی آنچه از روده و شکنبه بتراشند. (ناظم الاطباء): بگربه آه و به غلبه سپرز و خیم همه و گر یتیم بدزدد بزنش و تاوان کن.کسائی. || چرکی که در گوشهٔ چشم بهمرسد. (ناظم الاطباء). قی. پیخ. کیخ. رمص. (یادداشت مؤلف): دو جوی روان در دهانش ز خلم دو خرمن زده بر دو چشمش ز خیم.شهید. || استفراغ. قی. || لعابی که از بینی و دهان آدمی برآید. || جراحت. (ناظم الاطباء). ریم. ریش. (یادداشت مؤلف): بسی خیمها کرده بود او درست مر آن خیمهای ورا چاره جست.عنصری. زمین است آماجگاه زمان نشانه تن ما و چرخش کمان ز زخمش همه خستگانیم زار نهان خیم و خون لیک درد آشکار.اسدی.
کلمات همقافیه با «خیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر