معنی خیلی
8 بازدید
[ خَ / خِ ] (ص نسبی) مهتر اسبان (یادداشت مؤلف): یکی کرباس خرجی داد کان را نپوشد هیچ خیلی و بکیجی.سوزنی.[ خَ / خِ ] (ق) بسیار. بس. فراوان. بغایت. بی نهایت. (ناظم الاطباء). بسیار مطلق. (یادداشت مؤلف). این کلمه به این معنی مستعمل قدماء نبوده است و اصل آن از «خیل» بمعنی گروه اسبان و سواران و یاء وحدت است و عبارت «اندک اندک خیلی گردد و قطره قطره سیلی» در گلستان سعدی بهمین معنی است نه بمعنی بسیار که امروز مصطلح است. (یادداشت مؤلف): ابرغم دیشب گذاری بر من بیمار کرد بر سرم خیلی ستاد و گریهٔ بسیار کرد. حمیدی (از آنندراج). - امثال: خیلی آب می برد تا این کار بشود؛ یعنی چندین امر در این میان واقع میشود تا این کار انجام شود و این مثل در مقام تعذر و غرابت امری است. چون یافتند مردم دیده سراغ تو این خیلی آب برد که بردند پی در آب. نعمت خان عالی (از آنندراج). - خیلی خوب؛ بسیار خوب. بسیار عالی. بسیار نیکو. - خیلی دست داشتن در جائی؛ بسیار یار و رفیق داشتن. خیلی همراه و مرید داشتن. - خیلی دست داشتن در کاری؛ ماهر بودن و متبحر بودن در آن. - خیلی زود؛ بسیار زود. مقابل خیلی دیر. || مدتی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خیلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر