معنی خیزان
4 بازدید
(نف، ق) آنکه خیزد. (یادداشت مؤلف). در حال خیزیدن : باد سحری سپیده دم خیزانست.منوچهری. فرس میراند چون بیمار خیزان ز دیده بر فرس خوناب ریزان.نظامی. چو دود از آتش من گشت خیزان ز من زاده ولی از من گریزان.نظامی. ز بس رود خیزان که از می رسید لب رامشان رود را می گزید.نظامی. || (ق) در حال خاستن. در حال بلند شدن. - اوفتان خیزان؛ در حال اوفتادن و بلند شدن : بیامد اوفتان خیزان بر من چنان مرغی که باشد نیم بسمل.منوچهری. آخر آن مور میان بستهٔ افتان خیزان چه خطا دید که سر کوفته چون مار برفت. سعدی (طیبات). - اوفتان و خیزان؛ افتان و خیزان : خوناب جگر ز دیده ریزان چون بخت خود اوفتان و خیزان.نظامی. دیدندش گریزان و اوفتان و خیزان. (گلستان). پروانه ام اوفتان و خیزان یکبار بسوز و وارهانم.سعدی (ترجیعات). - افتان و خیزان؛ اوفتان و خیزان : وزینجانب افتان و خیزان جوان همیرفت بیچاره هر سو دوان. سعدی (بوستان). || (اِ) موج. || ریشه ای که بهر طرف پنجه انداخته باشد. (ناظم الاطباء).(اِخ) دهی است از بلوک ماربین و سده در شمال غربی اصفهان. (از حاشیهٔ شرفنامهٔ نظامی چ وحید): ز خیزان طرف تا لب زنده رود زمین زنده گشت از نوای سرود.نظامی.
کلمات همقافیه با «خیزان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر