معنی خیز

معنی خیز

6 بازدید
(نف مرخم) خیزنده. برخیزنده. (ناظم الاطباء). بلندشونده. این لفظ در حالت ترکیب بدو وجه مستعمل میشود یکی آنکه جزء اول حال از ذات او باشد چون سبکخیز و دیگر آنکه بمعنی مکانی بود که حال و ذی حال از آن پیدا شود چون دشت عاشق خیز. (آنندراج). - آب خیز؛ مکانی که در آن می توان با حفر قنات زود به آب رسید. بسیار آب. - بادخیز؛ محلی که باد در آن زیاد می وزد. - بارخیز؛ محل پرمحصول. - || اهرم. - پگاه خیز؛ سحرخیز. - تب خیز؛ محلی که در آن تب و نوبه بسیار است. - حاصل خیز؛ سرزمینی که زراعت آن خوب میشود. - دیرخیز؛ مقابل زودخیز. تنبل. کاهل. - زودخیز؛ سحرخیز: بفرمود تا خازن زودخیز کند پیل بالا بر او گنج ریز.نظامی. وشاقان موکب رو زودخیز.نظامی. - زرخیز؛ محل پرخیر و برکت. زمینی که می توان به آسانی پول بدست آورد. - سبک خیز؛ سریع الحرکة: بصحرا ز مرغان سبک خیزتر.نظامی. در آن عزم رایش سبک خیز شد.نظامی. - سپاه خیز؛ محلی که مردان جنگی بسیار از آن برخاسته اند یا می تواند مردان جنگی بسیار در زمان جنگ فراهم آورد. لشکرخیز. - سحرخیز؛ زودخیز. که پگاه از خواب برخیزد: دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاران چو بیند دست در آغوش مستان سحر خیزت. سعدی. سحرخیز باش تا کامروا باشی. (گلستان). - سیل خیز؛ جای بسیار سیل. - شب خیز؛ شب زنده دار: عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شبخیز بود.سعدی. در عهد طفولیت متعبد بودم و شبخیز. (گلستان). - صبح خیز؛ سحرخیز: برآنم من ای همت صبح خیز که موج سخن را کنم ریزریز.نظامی. دگر روز کاین ساقی صبح خیز ز می کرد بر خاک یاقوت ریز.نظامی. - طوفان خیز؛ محلی که در آن طوفان بسیار است. - غله خیز؛ محل پرغله. گندم خیز. که غله آنجا بسیار بدست آید. - فتنه خیز؛ محلی که در آن فتنه بسیار روی دهد. - گندم خیز؛ که گندم بسیار در آنجا حاصل شود. - گرم خیز؛ چابک. سریع الحرکه. سبک خیز: چو هندوی بازیگر گرم خیز معلق زنان هندوی تیغ تیز.نظامی. ز گرمی شده چون فلک گرم خیز.نظامی. محابا رها کرد و شد گرم خیز زبان کرد بر پاسخ شاه تیز.نظامی. - لشکرخیز؛ سپاه خیز. - مردخیز؛ محلی که از آن مردان بزرگ بیرون آمده اند. - موج خیز؛ پرموج. - نفت خیز؛ سرزمینی با معادن نفت سرشار. - نرم خیز؛ ملایم. - نوبه خیز؛ جای بروز نوبه. مالاریائی. || بیدارشونده. || نماینده. || انگیزنده. || رقصنده. || جهنده. (ناظم الاطباء). || (اِمص) عمل برخاستن. عمل بلند شدن. عمل خیزیدن : ز پیری کنون گاه خیز و نشست همی پای را یار باید دو دست.اسدی. بجز این خورد و خواب و خیز و نشست مرد را منهج و طریقی هست.اوحدی. - خفت و خیز؛ کنایه از آرمیدن است با زن : بدو گفت کز خفت و خیز زنان جوان پیر گردد بتن بی گمان.فردوسی. - || نشست و برخاست. عمل خوابیدن و بلند شدن : عزب را نکوهش کند خرده بین که می رنجد از خفت و خیزش زمین.سعدی. - رستاخیز؛ رستخیز. قیام. بعث. - رستخیز؛ رستاخیز: این قامت است نی بحقیقت قیامت است زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست. سعدی. || عمل جستن. جهش. پرش. - جست و خیز؛ پرش. جهش. - دورخیز کردن؛ بعقب رفتن از محل پرش و با دو خود را بمحل پریدن رساندن تا با استفاده از سرعت دویدن بهتر پریدن ممکن شود. || (اِ) ورم و برآمدگی غیرطبیعی که در پشت دست یا پشت چشم یا پشت پا و مانند آن بوجود آید. کمی آماس. کمی آماه در بدن. (یادداشت مؤلف). || مقدار مسافت مطویه در یک راه پیمائی بدون استراحت. || بلندی طاق در ساختمانها. || بی صبری و ناشکیبایی و مستی کبوتر ماده در وقت نشاط نر. (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). || رقص. || هجوم، حمله. یورش. || موج. || لطمه. (ناظم الاطباء).
(اِخ) شهرکی است خرم و آبادان و بانعمت بناحیت پارس. (حدود العالم).

کلمات هم‌قافیه با «خیز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید