معنی خیرگی
7 بازدید
[ رَ / رِ ] (حامص) خودسری. خودرائی. (ناظم الاطباء). دلیری. خیره سری. لجاج. ستیزگی. ستهندگی. عناد. (یادداشت مؤلف): تبه کردی از خیرگی رای خویش بگور آمدستی بدو پای خویش.اسدی. با ناسپاسان نیکی کردن از خیرگی باشد. (قابوسنامه). از پی احیاء شرع و معرفت کردی جدا تیرگی ز اصحاب جبر و خیرگی ز اهل قدر. سنائی. چه خوش نازیست ناز خوبرویان ز دیده رانده را دزدیده جویان بچشمی خیرگی کردن که برخیز بدیگر چشم دل دادن که مگریز. نظامی. || بی شرمی. بی حیائی. چشم سفیدی. (یادداشت مؤلف): درآمد بتاج اندرون خیرگی گرفتند پرمایگان چیرگی.فردوسی. ز بس چون و چرا کاندر دلم خاست رسید از خیرگی جانم بغرغر.ناصرخسرو. بادیم و نداریم همی خیرگی باد کوهیم و زر و سیم نداریم چو کهسار. مسعودسعد. ادب پروردهٔ عشقم نیاید خیرگی از من نسوزد آتش می پردهٔ شرم و حجابم را. صائب (از آنندراج). || حالت خیره ماندن چشم : نگه کرد خسرو بدو خیره ماند بدان خیرگی نام یزدان بخواند.فردوسی. || کندی دندان. خرس : و اگر ترشی بدو [ دندان ] رسد خیره شود و خیرگی دندان را خرس گویند یعنی کند شدن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || تاریکی. ظلمت. سیاهی. (ناظم الاطباء): چو هنگام شمع آمد از تیرگی سر مهتران تیره از خیرگی.فردوسی. بدان تا چو سایه در آن تیرگی فرومیرد از خواری و خیرگی.نظامی. || دهشت. (یادداشت مؤلف). || دشمنی. بدخواهی. کینه. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خیرگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر