معنی خیره شدن

معنی واژه خیره شدن

6 بازدید
[ رَ / رِ شُ دَ ] (مص مرکب) متعجب شدن. بشگفت درآمدن. مات شدن از فرط تعجب. حیران شدن از نهایت شگفتی. متحیر شدن. مدهوش شدن : تا پدید آمدت امسال خط غالیه بوی زاهری خیره شد و غالیه و عنبرخوار. عمارهٔ مروزی. چو ارجاسب دید آن چنان خیره شد که روز سپیدش همی تیره شد. فردوسی. هر که از دور بدو درنگرد خیره شود گوید اینصورت و این طلعت شاهانه نگر. فرخی. خاطرت رنگ نگیرد نه سرت خیره شود گر بگیرد دل هشیار تو از گیتی پند. ناصرخسرو. ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش وز عمر جهان بهرهٔ خود کرده فراموش. ناصرخسرو. و مسترشد از سرای خلافت بیرون آمد... و عید اضحی نماز کرد و خطبه کرد و جهان را چشم و دل خیره شد از فّر نبوت و شکوه و هیبت او. (مجمل التواریخ و القصص). افسون بخواند تا در باز شد... و مردمان خیره شدند که آن عادت نبود. (مجمل التواریخ والقصص). در ایشان خیره شد هر کس که می تاخت که خسرو را ز شیرین بازنشناخت.نظامی. در میان فتنه و شور افکنم کاهنان خیره شوند اندر فنم.مولوی. حقایق شناسی بر این خیره شد سر وقت صافی بر او تیره شد.سعدی. باران چون ستاره ام از دیده ها بریخت رویی که صبح خیره شود در صباحتش. سعدی. || تاریک شدن. تیره شدن. || گستاخ شدن. دلیر و رند شدن. بی شرم شدن. متمرد شدن. خودسر شدن. || بدخواه شدن. - خیره شدن بصر؛ خیره شدن چشم. کاستی گرفتن قدرت دید چشم. کنایه از دقیق شدن و توجه عمیق بچیزی کردن : به آفتاب نماند مگر بیک معنی که در تأمل او خیره میشود ابصار.سعدی. نشان پیکر خوبت نمی توانم داد که در تأمل او خیره میشود بصرم. سعدی (خواتیم). - خیره شدن چشم؛ دقیق شدن بچیزی بحدی که قدرت دید خود را از دست دهد و متحیر و پریشان شود یا بر اثر تاریکی موضع چشم قدرت دید خود را از دست دهد و پریشان دید شود. تمرکز نیروی دید روی چیزی همراه تحیر: چنین بود تا آسمان تیره گشت همی چشم جنگاوران خیره گشت.فردوسی. روزی شدم برز بنظاره دو چشم من خیره شد از عجائب الوان که بنگرید. بشار مرغزی. از بر و ساعد او چشم همی خیره شود چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر. فرخی. و چندانی جواهر بر دیوار شهرستان زرین بکار بردند که چشم از دیدار و شعاع آن خیره میشد. (مجمل التواریخ والقصص). و هرون را خبر داد تا بنظاره آمد بمیدان و چشمش خیره شد از آن حال. (مجمل التواریخ والقصص). و چون روز عالم افروز تیره گردد چشم آفتاب از ظلام خیره شود. (سندبادنامه). یکی گنج پوشیده دادش نشان کزو خیره شد چشم گوهرکشان.نظامی. - || برق زدن چشم. (زمخشری). - خیره شدن چشم از گرما یا سرما؛ نابینا شدن آن از شدت گرما یا سرما. - خیره شدن و خیره گشتن دیده؛ خیره شدن چشم. خیره شدن بصر. بر اثر دقت در چیزی یا اثر تیرگی مکان چشم پریشان شود و قدرت تشخیص خود را از دست دهد. کنایه از دقیق شدن و توجه عمیق بچیزی کردن : بپوشید و روی زمین تیره گشت همان دیده از تیرگی خیره گشت.فردوسی. - || متحیر شدن : ز رنگ و بوی همی خیره گشت دیده و مغز ز بس طویلهٔ یاقوت و بیضهٔ عنبر.عنصری. - خیره شدن دندان؛ کند شدن دندان. خرس. (یادداشت مؤلف).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید