معنی خیرالدین
6 بازدید
[ خَ رُدْ دی ] (اِخ) لقب خضربن عمر عطوفی. رجوع به خضربن عطوفی در این لغت نامه شود.[ خَ رُدْ دی ] (اِخ) دهی است جزء دهستان اوزومدل بخش ورزقان شهرستان اهر، واقع در ۴ هزارگزی جنوب ورزقان و ۴ هزارگزی ارابه رو تبریز به اهر این دهکده در جلگه قرار دارد با آب و هوای معتدل و ۴۷۷ تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و گله داری و از صنایع دستی گلیم بافی و راه ارابه رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ خَ رُدْ دی ] (اِخ) ابن احمدبن علی علیمی فاروق رملی حنفی ملقب به علامه متوفی بسال ۱۰۸۹ هـ . ق. او راست: فتاوی الخیریه. و رجوع به اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۰۱ شود.[ خَ رُدْ دی ] (اِخ) بتلیسی. از اوست: شرح ایساغوجی ابهری. (یادداشت مؤلف).[ خَ رُدْ دی ] (اِخ) رملی. رجوع به خیرالدین احمدبن علی فاروق رملی شود.
کلمات همقافیه با «خیرالدین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر