معنی خو کردن
8 بازدید
[ خَ / خُو کَ دَ ] (مص مرکب) وجین کردن. بیرون کردن گیاهان خودرو و هرز از غله زار و غیره. (یادداشت بخط مؤلف). رجوع به خو شود: کنون روز ارجاسب را نو کنیم بطبع جوان باغ را خو کنیم.اسدی. باغ سنت به ابر نو کرده هر چه خود رسته بود خو کرده.سنائی.[ کَ دَ ] (مص مرکب) اعتیاد. عادت کردن. تَعَوُّد. معتاد شدن. مأنوس شدن. (یادداشت بخط مؤلف). تَدَرُّب. (از منتهی الارب). خوگیر شدن : منم خو کرده بر بوسش چنان چون باز بر مسته چنان بانگ آرم از بوسش چنان چون بشکنی پسته. رودکی. بدست شهان بر چو خو کرد باز شود زآشیان ساختن بی نیاز.اسدی. ما بغم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هر دم فرست. خاقانی. تو بدین خوبی و پریچهری خو چرا کرده ای به بدمهری.نظامی. ما بگفتار خوشت خو کرده ایم ما ز شیر حکمت تو خورده ایم.مولوی. کریما برزق تو پرورده ایم به انعام و لطف تو خو کرده ایم. سعدی (بوستان). صراط راست که داند در آن جهان رفتن کسی که خو کند اینجا به راست رفتاری. سعدی.
کلمات همقافیه با «خو کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر