معنی خویشتن داشتن
6 بازدید
[ خوی / خی تَ تَ ] (مص مرکب) تماسک. (منتهی الارب). تمالک نفس. حفظ نفس کردن از سقوط در شهوات و آفات : یک روز خواستهٔ یکی از اشکانیان سوی او [ اردشیر ] آوردند و زر و سیم و غلام و کنیز و در میان آن بردگان اندر دختری بود که هرگز از او نیکوتر کس ندیده بود اردشیر به او عاشق شد پنداشت که از بندگان اشکانیان است و بخویشتن نزدیک کرد او را پرسید که هرگز مرد بتو رسیده است گفت نه اردشیر دوشیزگی او بستد از آنکه خویشتن نتوانست داشتن و او از اردشیر بار گرفت. (ترجمهٔ طبری بلعمی). خویشتن دار ای جوان زین پیر دهر تات نفریبد بغدر این پیرزن.ناصرخسرو. خویشتن دار تو کامروز جهان دیوانه ست چندگه منبر و محراب بدیشان پرداز. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «خویشتن داشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر