معنی خویشتن خویش
5 بازدید
[ خوی / خی تَ نِ خوی / خی ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نفس خود: با خردومند بیوفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت. رودکی. بر خرد خویش بر ستم نتوان کرد خویشتن خویش را دژم نتوان کرد.عنصری. ورچه گرانسنگی با بی خرد خویشتن خویش سبکبار کن.ناصرخسرو. - امثال: خویشتن خویش را بیاب چو مردان.
کلمات همقافیه با «خویشتن خویش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یش» برای سرودن شعر