معنی خویشتنشناس
5 بازدید
[ خوی / خی تَ شِ ] (نف مرکب) خودشناس. آنکه حد خود شناسد و از حد خود تجاوز نکند و بگستاخی نگراید. آنکه از حد خود برتر نشود. (یادداشت مؤلف): خویشتن شناسان را از ما درود دهید. (منسوب به انوشیروان). چتر و رکاب امر عنان نفاذ او زانگه که در ریاضت گردون توسن است خورشید سرفکنده سر خویشتن شناس مریخ نرم گردن و کیوان فروتن است.انوری. - خویشتن ناشناس؛ آنکه حد خود نداند. آنکه از حد خود تجاوز کند. (یادداشت مؤلف). امیر گفت در باب این خویشتن ناشناس چه کرده اند. (تاریخ بیهقی). || عارف بخود. واقف بقوای درونی خود. کنایه از آنکه بر اثر تربیت بر خود مسلط است.
کلمات همقافیه با «خویشتنشناس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر