معنی خون دادن
7 بازدید
[ دَ ] (مص مرکب) خون بخشیدن. قصاص نگرفتن. مقابل خونخواهی کردن و خون گرفتن و خون جستن از کسی. (از انجمن آرای ناصری): بجای بطک گر کبوتر نشست دهد خون خود را به آن شوخ مست. ملاطغرا [ در تعریف ساقی ] (از آنندراج). || تجویز بفصد و حجامت کردن. (یادداشت مؤلف). || امر به تزریق خون در تن بیماران دادن. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «خون دادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر