معنی خون‌فشان

معنی خون‌فشان

6 بازدید
[ فِ ] (نف مرکب) خون فشاننده. آنکه خون افشاند. (یادداشت مؤلف). خونریزنده. خونریز: ز بهر سیاوش بدم خون فشان فرنگیس را جو از اینها نشان.فردوسی. پادشاه شرقی و تیغ جهانگیر تو هست خون فشان چون از قراب صبح تیغ آفتاب. سوزنی. چون روز کشید دهرهٔ عدل شب زهرهٔ خونفشان برافکند.خاقانی. چرخ گویی دکان قصابی است کز سر تیغ خون فشان برخاست.خاقانی. آمد شد ملائکه از بهر قبض روح چون بنگریم دیدهٔ ما خونفشان شود.سعدی. چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود چه دانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد. حافظ. - چشم خونفشان؛ چشمی که بسیار گرید. دیدهٔ خونفشان : خیال ترک من هر شب شبیخون آورد بر من چو جسم خستگان چشمم همه شب خونفشان دارد. عمعق بخاری. || خونریز. سفاک. ظالم. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «خون‌فشان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید