معنی خوناب

معنی خوناب

15 بازدید
(اِ مرکب) خونابه. رجوع به خونابه شود. || مایع آب مانندی که محتوی از خون و شیر می باشد و به اصطلاح علمی فرنگ سرم گویند. (ناظم الاطباء). || اشک خونین. (ناظم الاطباء): ز دیده ببارید خوناب شاه چنین گفت با مهتران سپاه.فردوسی. تو با داغ دل چند پویی همی که رخ را بخوناب شویی همی.فردوسی. شوم رسته از رنج این سوکوار که خوناب ریزد همی بر کنار.فردوسی. خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان. خاقانی. خوش نبود دیده بخوناب در زنده و مرده بیکی خواب در.نظامی. فرس میراند چون بیمار خیزان ز دیده بر فرس خوناب ریزان.نظامی. - خوناب زرد؛ کنایه از اشک است. (یادداشت مؤلف). - خوناب سیاه؛ اشک : چون قلم سرزده گرییم بخوناب سیاه زیوری چون قلم از دود جگر بربندیم. خاقانی. - خوناب گرم؛ اشک : ز جان سیاوش چو خون شد ز شرم بیاراست مژگان به خوناب گرم.فردوسی. - خوناب مژگان؛ اشک چشم : این دو حرف از خون دل بنوشت و در خاکش نهفت نسخهٔ توبه است کز خوناب مژگان تازه کرد. خاقانی. || خون. (ناظم الاطباء). چنین برگ گویا چه گوید همی که دل را بخوناب شوید همی.فردوسی. من بیابانی به پیش اندر گرفته کاندر او از نهیب دیو دل خوناب گشتی هر زمان. فرخی. گفتم که ز دولت تو برخواهم خورد بسیار بخوردم و دگر خواهم خورد کی دانستم که با دلی پرخوناب در بند وصال تو جگر خواهم خورد. عمادی شهریاری. غریق دو طوفانم از دیده و لب ز خوناب این دل که اکنون ندارم.خاقانی. جگرها بین که در خوناب خاک است ندانم کاین چه دریای هلاک است.نظامی. دلم از رشک پر خوناب کردند بدین عبرت گهم پرتاب کردند.نظامی. بانگ بر این دور جگرتاب زن سنگ بر این شیشهٔ خوناب زن.نظامی. خیز نظامی ز حد افزون گری بر دل خوناب شده خون گری.نظامی. دجله خوناب است زین پس گر نهد سر در نشیب خاک نخلستان بطحا را کند از خون عجین. سعدی. - خوناب جگر؛ خون جگر: خوناب جگر خورد چه سود است چون غصهٔ دل نمی گوارد.خاقانی. صبر اگر رنگ جگر داشت جگر صبر نداشت اهل کو تا سر خوناب جگر باز کنم.خاقانی. نازنینان منا مرد چراغ دل من همچو شمع از مژه خوناب جگر بگشایید. خاقانی. خوناب جگر ز دیده ریزان چون بخت خود اوفتان و خیزان.نظامی. - خوناب جهان؛ غصهٔ عالم : تو نیز گر آن کنی که او کرد خوناب جهان نبایدت خورد.نظامی. - خوناب خم؛ کنایه از شراب : بمن ده که این هر دو گم کرده ام قناعت بخوناب خم کرده ام.نظامی. - خوناب دل؛ خون دل : اول از خوناب دل رنگین عذارش بستمی بعد از آن از زعفران رخ حنوطش سودمی. خاقانی. یکجو ندهی دلم درین کار خوناب دلم دهی بخروار.نظامی. - خوناب سویدا؛ خون قلب. خون دل : خاکیان را ز دل گرم روان آتش شوق باد سرد از سر خوناب سویدا شنوند. خاقانی. || جریان خون. (ناظم الاطباء). || خون روان. مقابل خون بسته. (یادداشت مؤلف): موج خوناب گذشت از سرم و با غم تو من نیارم که بگویم بلغ السیل زبا. رفیع الدین لنبانی. بحری است مرا ز سیل خوناب درون و آن بحر همی آیدم از دیده برون. سلمان ساوجی. || شنگرف. (از ناظم الاطباء). صدید. (یادداشت مؤلف). || تنفس سخت. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «خوناب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید