معنی خوض
7 بازدید
[ خَ ] (ع مص) درآمدن به آب، منه: خاض الرجل الماء خوضاً و خیاضاً. فرورفتن در آب. (یادداشت مؤلف). || درآوردن اسب را به آب. || آمیختن شراب را و شورانیدن آنرا. || درآمدن در سختیها، منه: خاض الغمرات. || جنبانیدن شمشیر را در مضروب. || فرورفتن در قولی یا امری بفکر. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب)، منه: خاض فی القول و فی الحدیث : اگر در کاری خوض کند که عاقبتی وخیم دارد... از وخامت آن او را بیاگاهانم. (کلیله و دمنه). و اگر چه از علم بهره ای تمام داشت نادان وار در آن خوضی می پیوست. (کلیله و دمنه). و با دهشتی هر چه تمامتر در این خدمت خوضی نموده شد. (کلیله و دمنه). اگر در محامد اخلاق و مآثر اعراق این پادشاه... خوض و شروع افتد. (سندبادنامه). یک حسنه از محاسن ذات او آن است که در تواریخ انساب و احوال امم سابقه و بمواقف مغازی ملوک عرب و عجم و شعب این علم خوضی تمام فرموده است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). ز آنکه پیوسته ست هر لوله به حوض خوض کن در معنی این حرف خوض. مولوی (مثنوی). || متابعت باطل کردن. پس روی گمراهان نمودن. منه : {/Bکُنََّا نَخُوضُ مَعَ اَلْخََائِضِینَ ۲-۵۷۴:۴۵/} (قرآن ۷۴/۴۵)؛ در باطل ما پس روی گمراهان می کنیم. || متابعت کردن. همراهی کردن دیگران را. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه:{/Bخُضْتُمْ کَالَّذِی خََاضُوا۲۴-۲۶۹:۶۹/} (قرآن ۹/۶۹)؛ یعنی خوض کردید مثل خوض آنها. پیروی کردید در امری مثل خوضی که آنها در آن امر کردند.[ خَ ] (اِخ) نام وادی در کرانهٔ عمان. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خوض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وض» برای سرودن شعر