معنی خوشبو کردن
6 بازدید
[ خوَشْ / خُشْ کَ دَ ] (مص مرکب) معطر ساختن. تعطّر. ترویح. خوشبو گردانیدن. خوشبوی کردن. (یادداشت بخط مؤلف): روزی بت را بیرون آوردند به درّ و گوهر مرصع کرده و بمشک و عنبر خوشبو کرده. (قصص الانبیاء). از این جنبش آن بود مقصود من که خوشبو کنم مجمر از عود من.نظامی. و نیز رجوع به خوشبوی کردن شود.
کلمات همقافیه با «خوشبو کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر