معنی خوشباش
[ خوَشْ / خُشْ ] (نف مرکب) خوشباشنده. || خوش آمد که تملق باشد. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). || خوش آمدگو: بغفلت عمر شد حافظ بیا با ما بمیخانه که شنگولان خوشباشت بیاموزند کاری خوش. حافظ.[ خوَشْ / خُشْ ] (اِ مرکب) زمینهایی که بکسی که طرف میل باشد می بخشند بشرطی که آن شخص چیز کمی بصاحب داده و در وقت احضار بخدمت دیوانی حاضر باشد. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خوشباش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اش» برای سرودن شعر