معنی واژه خورده
3 بازدید
[ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ ] (ن مف) هر چیز مأکول و از گلو فروبرده شده و متأکل شده. (ناظم الاطباء). طعام. غذا. خوراک : خو مبر از خورد بیکبارگی خورده نگه دار بکم خوردگی.نظامی. خورده های ملوک وار سره مرغ و ماهی و گوسپند و بره.نظامی. هر نعمتی که هست بعالم تو خورده دان هر لذتی که هست سراسر چشیده گیر. سعدی. خوان بزرگان اگرچه لذیذ است خوردهٔ اینان خود بالذت تر. (گلستان). - کرم خورده؛ آنچه کرم آنرا خورده است، چون درخت و جز آن. - نمک خورده؛ کنایه از رهین منت. نمک گیر. پای بند احساس کسی : نمک ریش دیرینه ام تازه کرد که بودم نمک خورده از دست مرد.سعدی. - || نمک سود. آنچه به آن نمک زنند: از خندهٔ شیرین نمکدان دهانت خون میرود از دل چو نمک خورده کبابی. سعدی. - نیم خورده؛ باقیماندهٔ غذا: نخورد شیر نیمخوردهٔ سگ. سعدی (گلستان). گفت کنیزک را بسیاه بخش که نیم خوردهٔ او هم او را شاید. (گلستان سعدی). || طی کرده. سپری کرده : ای کهن گشته در سرای غرور خورده بسیار سالیان و شهور.ناصرخسرو. - جهان خورده؛ سالخورده. - سالخورده؛ پیر. جهان گذرانیده : منه دل بر این سالخورده مکان. سعدی (بوستان). || آشامیده. نوشیده. - زهرخورده؛ زهرنوشیده. زهرآشامیده. - || شمشیر زهرخورده؛ شمشیری که به تیغهٔ آن زهر داده اند. - شراب خورده؛ شراب نوشیده : شراب خوردهٔ معنی چو در سماع آید چه جای جامه که بر خویشتن بدرّد پوست. سعدی. - می خورده؛ شراب آشامیده. || اصابت کرده. - تیرخورده؛ تیراصابت کرده. - زخم خورده؛ ضربت خورده. جراحت برداشته : بس که در خاک تندرستان را دفن کردیم و زخم خورده نمرد. سعدی (گلستان). غم نیست زخم خوردهٔ راه خدای را دردی چه خوش بود که حبیبش کند دوا. سعدی. بزخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تن درست ملامت کند چو من بخروشم. سعدی. || ازبین برده. تلف کرده. - زنگارخورده؛ آنچه زنگار بر او کار کرده باشد. زنگارگرفته : سعدی حجاب نیست تو آئینه پاک دار زنگارخورده کی بنماید جمال دوست؟ سعدی. - زنگ خورده؛ زنگ گرفته : که زنگ خورده نگردد به زخم سوهان پاک. سعدی (گلستان). - خورده شدن دندان؛ مینای روی آن بشدن. سوده شدن دندان. (یادداشت مؤلف). || خورنده. (ناظم الاطباء). - امثال: از نخورده بگیر بده به خورده. || اخگر. پارهٔ آتش. || تندی. شتابی. تیزی. || ریزه. پاره. تراشه. || لکه. داغ. (ناظم الاطباء). || اعتراض. || خطا. عیب. || نکته. || آنجای از پای اسب که بر آن پای بند می بندند. رسغ. خرده گاه. || (ص) نازک. باریک. دقیق. || کوچک. (ناظم الاطباء).