معنی واژه خوردنی
1 بازدید
[ خوَرْ / خُرْ دَ ] (ص لیاقت) هر چیز که شایسته و لایق خوردن و تناول کردن و آشامیدن باشد. (ناظم الاطباء). آنچه درخورد خوردن است. (یادداشت مؤلف): چرا از پی سنگ ناخوردنی کنی داوریهای ناکردنی.نظامی. - سبزی خوردنی؛ سبزیهایی که مانند نان خورش با نان می خورند از قبیل نعناع و طرخون و گندنا و مرزه و جز آن. (ناظم الاطباء). || (اِ) آنچه خوردن آن واجب و ضرور است. (یادداشت مؤلف). || غذا. طعام. خورش. ذخیره. توشه. (ناظم الاطباء). مقابل پوشیدنی. (یادداشت مؤلف): بهر منزلی ساخته خوردنی خورشها و گسترده گستردنی.فردوسی. از آن پیش کاین کارها شد بسیچ نبد خوردنیها جز از میوه هیچ.فردوسی. نه افکندنی هست و نه خوردنی نه پوشیدنی و نه گستردنی.فردوسی. از او خوردنی خواست رستم نخست پس آنگه ز اندیشه دل را بشست.فردوسی. نخست خوردنی که ساخته بودند رسول را مثال داد تا پیش آوردند. (تاریخ بیهقی). امیر... بسیار پرسیدی از آن جایها و روستاها و خوردنیها. (تاریخ بیهقی). خوردنیها بصحرا مغافصةً پیش آوردندی و نیز میزبانیهای بزرگ کردی. (تاریخ بیهقی). مرا با خویشتن در صدر بنشاند و خوردنی را خوانی نهاد سخت نیکوی. (تاریخ بیهقی). ز نخجیر و از هیزم و خوردنی برند آنچه شان باید از بردنی.اسدی. کجا رفت خواهی ببر بردنی بپرهیز و مستان ز کس خوردنی. اسدی. فلرز؛ ایزاری یا رکویی بود که خوردنی در او بندند. (فرهنگ اسدی نخجوانی). خوانی نهم که مرد خردمند را از خوردنیش عاجز و حیران کنم. ناصرخسرو. و از این که زکریا در شریعت روزه داشتی از گفتنی و خوردنی. (قصص الانبیاء). از همه خوردنیها... بیش از یک سیری نتوان خورد و اگر بیش خوری طبع نفور گیرد. (نوروزنامهٔ خیام). یا بیماری که مضرت خوردنیها می داند و همچنان بر آن اقدام می نماید تا بمعرض تلف افتد. (کلیله و دمنه). لحظه ای توقف کن تا خوردنی سازم. (سندبادنامه ص ۲۸۸). دهان گو ز ناگفتنیها نخست بشوی، آنگه از خوردنیها بشست. سعدی (بوستان). || دوا که بخورند یا بیاشامند. مقابل مالیدنی. (یادداشت مؤلف). || کنایه از زنی باشد که پا بسن گذاشته و پیری با او اثر نکرده باشد. (از لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی).