معنی واژه خوران
2 بازدید
[ خَ ] (ع اِ) رودهٔ ستور که حلقه ای صلب محیط آن است. || سر روده. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (اقرب الموارد). || روده ای که در آن دبر است. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). ج، خورانات.[ خوَ / خُ ] (نف) اکول. بسیارخوار. شکم پرست. (ناظم الاطباء). خورنده. (یادداشت بخط مؤلف). || (پسوند) مزید مؤخر اسماء امکنه، چون: «چاشت خوران»، «آب خوران». (یادداشت بخط مؤلف). || (اِ) جِ خور. خورندگان. - رزق خوران؛ روزی خوران. - روزی خوران؛ روزی خورندگان. || خوردن. (یادداشت بخط مؤلف). - شیرینی خوران؛ شیرینی خوردن. برحسب اصطلاح، عمل نامزدی. عملی که برای نامزدی ترتیب می دهند.[ خوَ / خُ ] (اِخ) یکی از مبارزان کیخسرو پور سیاوش. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء).[ خوَ / خُ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان پایین بخش طالقان شهرستان طهران واقع در ۲۸هزارگزی باختر شهرک سر راه عمومی مالرو قزوین به طالقان. این دهکده در کوهستان قرار دارد با آب و هوای مناطق سردسیری و ۱۲۵ تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و گردو و میوه های سردسیری است. شغل اهالی زراعت و مکاری و کرباس بافی و راه مالرو می باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).