معنی واژه خودسر
4 بازدید
[ خوَدْ / خُدْ سَ ] (ص مرکب) بی باک. گستاخ. بی ترس. دلیر. به خیال خود. سرکش. متمرد. سخت سر. (ناظم الاطباء). مستبد. مستبدبالرأی. خودرأی. خلیع العذار. آنکه طاعت کس نکند. آنکه برای خود کار کند. (یادداشت مؤلف): دوش در بزم تو دیدم ز دل خود سر خویش آنچه پروانه ندیده ست ز بال و پر خویش. کلیم (از آنندراج). اشک را در چشم از لخت جگر نتوان شناخت طفل خودسر بود رنگ هم نشینان برگرفت. کلیم (از آنندراج).