معنی خودرایی
5 بازدید
[ خوَدْ / خُدْ ] (حامص مرکب) خودسری. (ناظم الاطباء). لجاج. استبداد. کله شقی. یک پهلویی. یک دندگی. سرسختی. (یادداشت مؤلف): گمان مبر که ز خودکامی است و خودرایی.سوزنی. آتشی گر زدم ز خودرایی من از آن سوختم تو برجایی.نظامی. چون نیی سیاح و نی دریاییی درمیفکن خویش از خودراییی.مولوی. تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع بس گره بر خیط خودبینی و خودرایی زدم.سعدی. تا مصور گشت در چشمم جمال روی دوست چشم خودبینی ندارم رای خودراییم نیست. سعدی. فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی. حافظ. جواب دادم و گفتم بدار معذورم که این نتیجهٔ خودکامی است و خودرایی. حافظ. || تکبر. || هواپرستی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خودرایی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یی» برای سرودن شعر