معنی خودرای
6 بازدید
[ خوَدْ / خُدْ ] (ص مرکب) خودسر. (ناظم الاطباء). مستبد. مستبد برأی. کله شق. لجباز. لجوج. عنود. یک پهلو. یک دنده. سرسخت. (یادداشت بخط مؤلف): دل خودرای مرا لاغرکانند مطیع من ندانم چه کنم با دل یا رب زنهار.فرخی. نکنند آنچه رأی و کام کسی است زآنکه خودکامگار و خودرایند. مسعودسعد. آن گل خودرای که خودروی بود از نفس باد سخنگوی بود.نظامی. تا چه گنه کردم که روزگارم بعقوبت آن در سلک ابلهی خودرای ناجنس خیره درای... (گلستان). || شوخ. بذله گو. || هواپرست. شهوتران. (ناظم الاطباء): گنه کار و خودرای و شهوت پرست بغفلت شب و روز مخمور و مست.سعدی. || خام خیال. بخیال خود. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خودرای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر