معنی خوب شدن
7 بازدید
[ شُ دَ ] (مص مرکب) شفا یافتن. علاج شدن. تندرست گشتن پس از بیماری. علاج پذیرفتن. (یادداشت بخط مؤلف). - خوب شدن زخم؛ التیام یافتن آن. || نکو شدن. نیکو گردیدن. (یادداشت بخط مؤلف): شد خوب بنیکو سخنت دختر ناخوب دختر بسخن خوب شود جامه به آهار. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «خوب شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر