معنی خوبی کردن
6 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) احسان کردن. انعام کردن. لطف کردن. نیکی کردن. (یادداشت بخط مؤلف). - خوبی کسی کردن؛ بخوبی یاد کردن او را. (آنندراج): دیدم از تاب و تب عشق تو می سوزد رقیب خوبیش کردم دعا گفتم نصیب دشمنان. اثر (از آنندراج). || اجمال. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «خوبی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر