معنی خوبچهره
6 بازدید
[ چِ رَ / رِ ] (ص مرکب) خوبروی. خوش سیما. خوش صورت : چو کشته شد آن خوب چهره سوار ز گردان بگردش هزاران هزار.دقیقی. چو آمد بنزدیک کاوس شاه دل آرای وآن خوبچهره سپاه.فردوسی. چو آن خوبچهره ز خیمه براه بدید آن رخ پهلوان سپاه.فردوسی. بسی خوبچهره بتان طراز گرانمایه اسبان و هر گونه ساز.فردوسی. گر دوستدار مایی ای ترک خوبچهره زین بیش کرد باید با مات خواستاری. منوچهری. گاهی ز درد عشق پس خوبچهرگان گاهی ز حرص مال پس پادشا شدم. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «خوبچهره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر