معنی خوبصورت
5 بازدید
[ رَ ] (ص مرکب) خوش شکل. خوشگل. (ناظم الاطباء). خوبروی. خوب رخ. خوب رخسار. (یادداشت بخط مؤلف). جمیل. (منتهی الارب): شه خوب صورت شه خوب سیرت شه خوب منظر شه خوب مخبر.فرخی. چون روز هفتم شد دوازده برنای خوب صورت همه برمثال غلامان خوب صورت در پیش ابراهیم ایستادند. (قصص الانبیاء ص ۵۴). شاهدی خوب صورت است امل در دل و دیده خوار می نشود. ؟ (از سندبادنامه ص ۳۹). خاتون خوب صورت پاکیزه روی را نقش و نگار خاتم فیروزه گو مباش. سعدی (گلستان).
کلمات همقافیه با «خوبصورت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر