معنی خوبرخ
5 بازدید
[ رُ ] (ص مرکب) خوش صورت. خوش سیما. خوب چهر. خوش چهره. خوشگل. قشنگ : به بیشه یکی خوبرخ یافتند پر از خنده لب هر دو بشتافتند نگاری بدیدند چون نوبهار که از یک نظر شیر آرد شکار.فردوسی. غلامان و اسب و پرستندگان همان نامور خوبرخ بندگان.فردوسی. بد و خوب رخ برگشادند راز مگر اژدها را سراید بگاز.فردوسی. چو آمد به ایوان به گلشهر گفت که این خوب رخ را بباید نهفت.فردوسی.
کلمات همقافیه با «خوبرخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رخ» برای سرودن شعر