معنی خواهنده

معنی خواهنده

6 بازدید
[ خوا / خا هَ دَ / دِ ] (نف) محتاج. درخواست کننده. گدا. عرض کننده. (ناظم الاطباء). گدا. سائل. (یادداشت بخط مؤلف): مکن خوار خواهنده درویش را بر تخت منشان بداندیش را.فردوسی. بپاکی گرایید و نیکی کنید دل و پشت خواهندگان مشکنید.فردوسی. وزآن پس هر آن کس که بر وی نثار بخواهنده دادی همه شهریار.فردوسی. دهد خواهندگان را روز بخشش درم در تنگ و گوهر در تبنگوی. بوالمثل (از فرهنگ اسدی نخجوانی). گشاده بر همه خواهندگان دست چنان چون بر همه آزادگان در.فرخی. زر او را بر زوار مقام سیم او را بر خواهنده مقر.فرخی. گر همه خواستهٔ خویش بخواهنده دهد نبرد طبع ز جای و نکند روی گران.فرخی. خواهنده همیشه ترا دعاگوی گوینده همه ساله آفرین خوان.فرخی. ز خواهنده کس پیش نگذاشتی هر آن کآمدی خوار بگذاشتی. اسدی (گرشاسب نامه). نبینی ز خواهنده و میهمان تهی بارگاه ورا یک زمان.اسدی. تو گویی خواجه جشنی کرد و زحمت کرد خواهنده ز بس دینار کو پاشید زرین شد همه کشور. مسعودسعد. هست خواهنده خواه بخشش شاه نه چو شاهان عصر خواسته خواه.سنائی. نهانی بخواهندگان چیز ده که خشنودی ایزد از چیز به.نظامی. بخواهنده آن بخشم از مال و گنج که از بازدادن نیایم برنج.نظامی. هیچ خواهنده از این در نرود بی مقصود. سعدی. بشکرانه خواهنده از در مران. سعدی (بوستان). چو خواهنده محروم گشت از دری چه غم گر شناسد در دیگری؟سعدی. خواهندهٔ مغربی در صف بزازان حلب می گفت ای خداوندان نعمت اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت رسم سؤال از جهان برخاستی. (گلستان سعدی). || طالب. مبتغی. آنکه خواهد. (یادداشت بخط مؤلف). خواهش کننده. (ناظم الاطباء): چه خواهنده رستم بود بی گمان نپیچد ز رایش مگر آسمان.فردوسی. ولیکن چون فلک خرسندیم دید ولایت درخور خواهنده بخشید.نظامی. - دادخواهنده؛ طالب عدالت. || طلبکار. (یادداشت بخط مؤلف): زکات لعل لبت را بسی طلبکار است میان اینهمه خواهندگان بمن چه رسد؟ سعدی. || ملتمس. متمنی. (یادداشت بخط مؤلف). متقاضی : درگذر از جرم که خواهنده ایم چارهٔ ما کن که پناهنده ایم.نظامی. سلیح و سلب داد خواهنده را قوی کرد پشت پناهنده را.نظامی. || مرید. (یادداشت بخط مؤلف). || خواستگار. خواستار. آنکه زنی را برای ازدواج طلبد. (یادداشت بخط مؤلف): دختر خوبروی خلوت ساز دست خواهندگان چو دید دراز...نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «خواهنده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید